پرورش نبوغ

نویسنده: شیما مصباح موسوی

انتشار: ۱۸ام مهر، ۱۳۹۸


متن حاضر، ترجمه مقدمه ای از کتاب Awaken The Genius نوشته پاتریک پورتر می باشد که به عنوان کتاب سال شناخته شده است. نویسنده در این کتاب، تجربیات ارزشمند خود را در زمینه تکنولوژی فکر با خوانندگان در میان می گذارد. دکتر پورتر در این کتاب نشان می دهد که چگونه می توان انرژی بدون وقفه را در خود پرورش دهیم و آن را در راستای رسیدن به اهدافمان به کار ببریم و همچنین ضمن کشف قدرت تخیل خود، روش فعال کردن و تقویت خلاقیت های نامحدود ذهنی را به خوانندگان می آموزد. لازم به توضیح است که نویسنده کتاب با ذکر مقدمه ای داستان گونه – در نقش دو برادر – دو دیدگاه اساسی و متفاوت بشر نسبت به جهان مطرح می کند. امید است که ترجمه این کتاب مورد استفاده خوانندگان محترم قرار گیرد. (مترجم)


صبح قشنگی بود. مانند سایر کریسمس ها. نور خورشید مثل الماسی درخشان پتوی نازکی را روی برف تازه باریده، پوشانده بود. خانم جانسون بر روی تختش غلطی زد و به بیرون پنجره نگریست. نور زیاد چشمانش را آزرد. چشمانش را فشرد. درحالیکه سعی می کرد پذیرای نور قوی آفتاب باشد، «نقشه» شوهرش را در ذهنش مرور می کرد. آرام چشمانش را تا می توانست گشود. گویی تمام خستگی و گیجی خواب را با این حرکت از سرش بیرون می کرد. سوزان جانسون خیلی نگران عکس العمل پسرش در مقابل طرح جدیدی که شوهرش برای این کریمس در نظر داشت، بود. ابتدا دلش به این کار راضی نمی شد، ولی شوهرش همچنان مصرّ بود که نظرش را به او ثابت کند و سوزان حتی مطمئن نبود هدف جک از این نقشه چه بود.

خوابی شیرین بود و در این بعدازظهر آرام و زیبا درحالیکه لباس سفیدی طبیعت را پوشانده بود، رؤیاها و خوابهایی پُر از هراس و اضطراب در ذهنش رژه می رفتند. به راستی چه صدمه ای به روح پسر کوچک و نازنینش وارد می شد، از این بازی و امتحانی که پدرش برایش تدارک دیده بود؟

جک جانسون هم از شعاع نوری که از پنجره بر چهره اش می تابید، از خواب شیرینش برخاست. بر روی تختش غلطی زد و نگاهش را فرای شانه های همسرش به بیرون پنجره دوخت: «هوا عالیه خانم». با لبخند شیطنت آمیزی ادامه داد: «بریم ببینیم بچه ها بیدار شدن یا نه!».

جک آرام ماشین اصلاح را به گونه هایش می کشید و با هیجانی آمیخته به اضطراب به نقشه اش می اندیشید. سوزان کادوهای بچه ها را دیشب با دقت بسته بندی کرده بود. جک داشت به کادویی که برای هر کدام از پسرهایش در نظر گرفته بود فکر می کرد. برای زَک که از همان اول با بدبینی و طلبکاری خاصی پا به دنیا گذاشته بود، هر چه برای این کریسمس درخواست کرده بود را با سلیقه تزیین و زیر درخت جاسازی کرده بود و اما برای باب – پسر کوچکتر، خوشبین، دوست داشتنی و بازیگوش خانواده – جانسون، فقط یک جعبه کوچک را با کاغذ قرمز معمولی کادو کرده بود. بدون هیچ روبانی. وقتی جک به چهره پسرش – باب – هنگام باز کردن هدیه اش فکر می کرد، لبخندی روی صورتش نقش بست.

سوزان از چند روز پیش سعی کرده بود جک را متقاعد کند که از نقشه اش دست بکشد، ولی جک گوشش بدهکار نبود. جک با زبان چرب و نرمش بالاخره سوزان را قانع کرد که همه چیز طبق نقشه پیش می رود و قول داد که حتماً بعد از نقشه به باب هدیه واقعی اش را می دهد.

وقتی نوبت به باز کردن هدایا رسید، چشمان سوزان از قطرات اشک سنگینی می کرد. با نگرانی به چشمان هیجان زده پسر کوچکش نگریست. باب صاف نشست و لبخند گشادی به پهنای صورتش نقش بست. گویی می دانست که لحظه ای جادویی در انتظار اوست.

زَک از طرفی دیگر مشغول جستجو در هدایای خودش بود. طبق معمول زیر لب غرغر می کرد: «حتماً مثل هر ساله … یک عالم چیز بدرد نخور که اصلاً استفاده نمی کنم …».

جک جانسون برای لحظه ای کوتاه تردید کرد. با صدای پدرانه اش صدا زد: «باب، تو اول هدیه ات را باز کن». سوزان چشمان نگرانش را به شوهرش و بعد به باب دوخت. لبانش از فرط فشار به دو خط نازک سفید تبدیل شده بودند. سعی کرد خودش را برای لحظه ای به جای باب، وقت باز کردن جعبه کادویش بگذارد. «وای! بچه چی درباره ما فکر می کنه؟».

هیجان باب بیشتر و بیشتر می شد. چون فقط یک کادو برای او بود انتظارش این بود که چیز بزرگی باشد. با عجله در جعبه را پاره کرد و نگاهش را به یک مشت پهن اسب که درون جعبه بود دوخت. سوزان و جک جانسون با حیرت پسر کوچکشان را تماشا می کرد که او ناگهان در میان هدایای زَک از جایش پرید و کتش را با عجله از جالباسی برداشت و به بیرون از خانه دوید، قبل از اینکه پدر و مادر بتوانند نسبت به برخورد عجیب و غریب پسرشان عکس العمل نشان دهند، زَک شروع به پاره کردن کادوهایش کرد. با سرعت هر جعبه ای را باز می کرد و محتویاتش را به گوشه ای پرت می کرد و با نگاهی انزجارآمیز به سراغ بقیه کادوها می رفت. در مجموع دو دقیقه ای طول کشید تا هر جعبه را باز کند و بعد غرغرکنان رو به پدر و مادر گفت: «همش همین بود؟».

البته این واکنش زَک برای هیچ یک تعجب برانگیز نبود. این چیزی بود که از این پسرشان زَک طبق معمول انتظار می رفت.

ولی پاسخ باب را اصلاً پیش بینی نکرده بودند. جک دیگر اصلاً از نقشه اش مطمئن نبود. باب کجا می توانست رفته باشد و چرا؟ سوزان بی حرکت در جایش خشک شده بود و همینطور به شوهرش خیره مانده بود. دقایقی طول کشید تا از حالت شوک بیرون بیاید. بی درنگ از جایش برخاست و به کمد دم راهرو رفت. با عجله چکمه هایش را به پا کرد، کت را به دست گرفت و از در پشتی به دنبال پسرش رفت. آنقدر در اضطراب بود که سوزش اشکهایی که بر روی گونه هایش به یخ تبدیل شده بود را حس نکرد.

جک، تا کت و چکمه هایش را به تن کند و قدم به بیرون بگذارد، همسرش به انبوه چوب های سر حیاط رسیده بود. جک همینطور که به سوزان نزدیک می شد التماس می کرد: «سوزان! خواهش می کنم با من حرف بزن».

زَک از اتاقش صدا زد: «چه خبر شده اینجا؟» تا به این لحظه بی اعتنا به بقیه اعضاء خانواده، محو بود. بالاخره دماغش را بالا کشید، شانه هایش را بالا انداخت و با آستین لباسش بینی اش را پاک کرد و دوباره فکر خانواده اش را از ذهنش پاک کرد. نگاهش را به کوه اسباب بازی های داغون شده در کنارش دوخت و حواسش را مشغول آنها کرد.

خانواده جانسون همه جا دنبال باب گشتند. ولی گویی او ناپدید شده بود. زَک دیگر از کنجکاوی طاقت نیاورد و به پدر و مادرش ملحق شد. اما هنوز اثری از باب نبود. ناگهان آنها یاد طویله ای افتادند که در لبه کلبه چوبی قرار داشت. خرابه متروکی بود که زمانی جایگاه اسب های کشاورزی بود. باب را آنجا پیدا کردند. به نظر می رسید دنبال چیزی می گشت. همه طرف آخور را جستجو می کرد. چکمه ها، شلوار و دستکش هایش پوشیده شده بودند از فضله مانده اسب.

جک پرسید: «باب اینجا چه کار می کنی؟» باب نگاهش را بالا برد و به پدر و مادر و برادرش نگریست. چشمهایش از اشتیاق برق می زد و دهانش به لبخند آشنا و همیشگی اش که پُر از امید بود گشوده شد و با صدای پُر شورش فریاد زد: من مطمئنم که یک اسب همین دور و برهاست! الان پیداش می کنم.

عده ای معدود از انسان ها به مقام نبوغ و یا Genius دست می یابند. موانع زیادی برای استفاده از تمام نبوغ بالقوه آدمی وجود دارد. به عقیده من مهمترین فاکتور ترس است؛ ترس.

مهمترین مانع از دید من ترس می باشد. هراس فلج می کند، خُرد می کند، نابود می کند، مثل خوره ای نفوذ می کند به عمق آدمی، همه نوع خلاقیت را خشک می کند و بعد در هر تفکر و عمل آدمی گسترش پیدا می کند. و در مرحله بعد حس خطرناکی به نام کمبود و یا Lake دامنگیر انسان می گردد.

احساس کمبود می تواند از سنین طفولیت آغاز گردد، به خصوص در جامعه «تزئیناتی» دهه ۹۰. بچه ها شروع به تجربه کردن احساس کمبود می کنند، هنگامی که لباس، خانه و یا ماشین های دیگر همسالان خود را بهتر از خویش می دانند. گاهی اوقات این حس خطرناک را در رابطه با قدرت ذهنی خویش پیدا می کنند. به عقیده من در نقطه ای در مسیر رشد کردن و بزرگ شدن، ما نیاز Need را با خواستن Want اشتباه می گیریم. بر این اساس، همانند انسانی بدبین، شروع می کنیم به ساختن افکار منفی درباره خویش، جهان و یا مردم دوروبرمان – بخصوص افرادی که دارای چیزهایی هستند که ما نداریم و یا طالب آن می باشیم.

زَک در این داستان ما شخصیت مبالغه شده ای بود. اما آیا تا به حال شما بچه های منفی نگری مثل زَک دیده اید؟ این برخورد و افکار منفی، حتی ذره ای از آن، می تواند نابودکننده باشد و مانع قدرت نبوغ انسان می گردد. قدرت ذهن آدمی از حس شگفتی شروع می گردد، همانطور که عکس العمل باب به هدیه اش بود. لحظه ای به ذهن باب خطور نکرد که شاید سر به سرش گذاشته اند، مسخره اش کرده اند و اسبی در کار نیست، همانگونه که خیلی ها ممکن بود این حس را پیدا کنند. باب فرض می کند که زندگی مطبوع و زیباست. او هدیه اش را جزئی از موجودی زیبا می دید – یک اسب.

من تضمین می کنم که باب فردی موفق در هر زمینه و عرصه ای که انتخاب کند خواهد بود. موفقیت به دنبال باب و امثال او می آید چون او باز نمی ایستد تا آنرا به دست آورد و یا به آن برسد. اگر این دیدگاه مثبت و خوش بینی او تشویق گردد، می توان تعالی و عظمت را در سرنوشتش سهیم دانست.

روش های تقویت ذهن برای کسانی میسر خواهد بود که حاضر به قبول این باشند که زندگی مملو از مشکلات و پستی و بلندی هاست؛ افرادی که می خواهند با مشکلات مقابله کنند و برای آنها راه حل خلق کنند. این کتاب برای کسانی نوشته شده که آماده برای طرز تفکر جدید قرن بیست و یک می باشند. افرادی که می خواهند از زندان محدود ضمیر خودآگاه، قدم به دنیای خیالات بگذارند، کسانی که می دانند می توانند سطح دیگری از ذهن و فهم خود را بیدار کنند. مرحله ای که بیرون از محدوده زمان و انحصارات دیگری باشد. کسی می تواند به مقام نبوغ و یا Genius نائل گردد که به این تشخیص رسیده باشد که رشد فردی و به دست آوردن حکمت، از عناصر مهم یک زندگی موفق می باشند. همین ترقی و تکاپو است که زندگی را پُر ماجرا و هیجان انگیز می کند. مهمترین نکته این است که انسان طالب شکوفایی قدرت ذهنی و رشد و تکامل، به این نتیجه رسیده باشد که هم اکنون، زمان حاضر، بهترین نقطه شروع برای آینده ای درخشان و پُرهیجان می باشد.

©2020. Hoda Magazine. All rights reserved

Privacy / Terms / Disclaimer