مترجم: سپیده دمنین

آقای دکتر عبدالحی پاتل موسس شورای امامان و رهبران مسلمان کانادایی و هماهنگ کننده اسبق آن است. ایشان با داشتن ۴۷ سال سابقه فعالیت به عنوان امام و رهبر برخی از جوامع(کامیونیتی های) مسلمان، در حال حاضر مدیر روابط بین مذاهب در کانادا می باشد. همچنین علاوه بر ارائه خدمات به عنوان یک کمیسر کمسیون حقوق بشر آنتاریو(۲۰۰۵-۱۹۹۹)، عضو اسبق هیأت ملی فرمانداران پیشاهنگی کانادا نیز بوده است.ایشان به علت خدمات اجتماعی خود در استان آنتاریو جوایز متعددی نیز دریافت کرده است.

مصاحبه زیر به منظور آشنایی خوانندگان مجله هدی با یکی از چهره های کوشا و موفق مسلمان در کانادا انجام شده است.


با تشکر از وقتی که در اختیار ما گذاشتید، ممكن است ضمن معرفی خود، خوانندگان مجله هدی را با خدمات و فعالیت هایتان در تورنتو(کانادا) آشنا فرمایید؟

من متولد هند هستم ولی در سن ١٢ سالگى آنجا را ترک کردم و به پدر و برادرم که در باربادوس زندگی می کردند،پیوستم و در آنجا وارد دبیرستان شدم. سپس در سال ١٩٦٩ به كانادا آمدم و در رشته مهندسی الکترونیک مشغول به تحصيل شدم.
به یاد دارم در آن زمان تنها حدود چهار- پنج نفر بودند که می توانستند وظایف امام جماعت را در موارد پیشنمازی، کفن و دفن و مراسم تشییع جنازه، ازدواج و غیره انجام دهند. از این رو با اطلاعات دینی خود براى امامت جماعت داوطلب شدم و از همان زمان تا کنون در كنار کار تمام وقتم در رشته مهندسی، داوطلبانه به عنوان امام جماعت خدمت مى كنم.
البته خدمات من چه در جامعه مسلمانان و چه در جامعه غیر مسلمان کانادا بیشتر از موارد فوق الذکر است و بسیاری از فعالیتهایم در حوزه سیاسی با هدف برقراری عدالت اجتماعی مى باشد.

 آیا شما برآوردی از جمعیت مسلمان در کانادا داريد؟

وقتی من در سال ١٩٦٩ به اینجا آمدم، جمعیت مسلمانان در تورنتو، به نظرم حدود هزار نفر بود. ولى امروزه، بیش از یک میلیون مسلمان در کانادا وجود دارد که نیمی از آنها در منطقه تورنتو بزرگ زندگی می کنند.

 چه تعداد مسجد و مراکز اسلامى برای مسلمانان ایجاد شده است و آیا این تعداد پاسخگوی نیازهای جامعه مسلمانان مى باشد؟

در منطقه تورنتو بزرگ به تنهایی بیش از صد مسجد، مشتمل بر سنی و شیعه وجود دارد و در کل کانادا بیش از ٥٠٠ – ٦٠٠ مسجد موجود است. که البته شامل مُصلا ها (نمازخانه غیر رسمی) نمى باشد. در غیر اين صورت تعداد مراكز مزبور در سراسر کشور می تواند بالغ بر هزار واحد شود. علاوه بر این، نماز جمعه در بسیاری از مراکز و مکان هاى اشتغال(اداری، کارخانه ها و غیره)، مدارس، دانشگاه ها و کالج ها، و همچنین اماکن اجاره ای، در شهرهای مختلف بر پا مى شود. در منطقه تورنتو بزرگ نیز نماز جمعه در بیش از ٢٥٠ مکان اقامه مى شود.

با این حال، این بدان معنا نیست که همه یا بیشتر مسلمانان با مساجد در ارتباط اند. تعداد مسلمانانى كه اسلام خود را در كشورشان رها كرده اند و هيچ ارتباطی با مساجد ندارند، به نظر من حدود ٣٠ تا ٤٠ درصد در منطقه تورنتو بزرگ تخمين زده مى شود. آنها فقط زمانی که یک ازدواج یا مرگى در خانواده رخ مى دهد به مسجد مراجعه مى كنند.

همان طور که می دانید، افرادی هستند که به ایجاد تفرقه و دشمنی میان مسلمانان علاقه مند هستند، و به قول معروف معتقدند که “تفرقه بیانداز و حکومت كن”. شما برای جلوگیری از نفرت و جدایی میان مسلمانان كانادا و ايجاد عشق و همبستگی در میان آنها، چه طرح و تدبيرى انديشيده اید؟

رويكرد من این است که بايد پل های ارتباطى در بین جوامع ايجاد شود. در اينجا جامعه مسلمانان یکپارچه نیست و ما یک جامعه واحد نداريم، بلكه از جوامع متفاوت متشكل شده ايم. مسلمانان از کشورهاى متفاوتى با مکاتب مختلف فکری، فرهنگى و زبانى به کانادا آمده اند.این یک چالش بزرگ است، با این حال، همهء ما در اصول اساسى اسلام، نماز، روزه، زکات و حج مشترك و متحديم.
در گردهمايى ها و برنامه ها ی گروهی به غير از اعمال عبادى تنها چيزى كه ما را با هم همگون و يكى مي كند، زبان انگلیسی مى باشد. ولى مدل کثرت گرایی (پلورالیسم ) و چند مليتى کانادایی به ما کمک می کند تا همکاری نزدیکى در میان همه فرقه های مسلمانان داشته باشيم.

 آیا در این کشور برای کسانی که به دلیل حجاب و یا ایمان و اعتقادات خود ممکن است در معرض تبعیض قرار گیرند، امکاناتی فراهم شده است؟

ما در اينجا به ویژه در استان آنتاریو، از امتياز حقوق کانادایی و از بهترین کد حقوق بشر در جهان، برخورداريم.
بدین معنا که به ما اجازه آزادی مذهب مى دهد. کارفرمایان و مؤسسات باید نیازهای مذهبى را مرتفع سازند. زندان ها و بیمارستان ها نمازخانه، غذای حلال و افطار و سحری فراهم می کنند.

 مسائل دیگری در جوامع مسلمان مطرح است که قاعدتا” باید به آنها رسیدگی شود. به عنوان مثال، عدم تعادل روانی و بهداشتی که به سرعت در جوامع مزبور در حال گسترش است. آیا برای چنين افرادى تسهيلاتى وجود دارد؟

متأسفانه عدم سلامت روان به عنوان يك مشکل رو به رشد در سرتاسر این کشور مطرح است. در کانادا، سلامت روان، دارای تعریف گسترده اى است که هنوز براى بسیاری از کانادایی های تازه وارد شناخته شده نيست. اغلب مردم مشکلات روحی – روانی را به عنوان يك بيمارى نمى شناسند و به دنبال درمان آن نمى روند. برنامه های آموزشی توسط مراكز مراقبت های بهداشتی در همه جا برگزار مى شود، اما نمی تواند مشكلات رو به رشد مربوط به عدم سلامت روان را كاملأ پوشش دهد. از سوى ديگر، تسهيلات پزشکی كه تنها مختص به مسلمانان باشد، وجود ندارد.
مسلمانان به طور اخص و کانادایی ها به طور اعم، از صحبت کردن در اين مورد اجتناب مى كنند. مشكلات روانى هنوز یک ننگ در جامعه محسوب مى شود.

 همان طور که می دانید، تمام فعالیت های تروریستی در سراسر جهان توسط سلفی-وهابیت صورت گرفته است و ترویج مى شود. نظر شما چیست؟ آيا ذهنیت سلفی-وهابیت ریشه در قرآن دارد یا اصلاً با تعالیم عالیهء اسلام هيچ ربطى ندارد بلکه بيشتر یک ایدئولوژی سیاسی مبتنی بر نفرت و کشتار مى باشد؟

در این روزگار مدرن سلفی-وهابیت تحت تأثير دکترین از بین بردن بدعت ها قرار گرفته اند.
امروزه علما و پیروان سلفی-وهابى، با تفسیر تحت اللفظی و تحریف شده قرآن و احادیث، در جهت مقاصد سیاسی و مادّى خود استفاده مى كنند، و متوسل به تروریسم مى شوند، که هرگز نمی توان آن را از طریق قرآن و سنت توجیه کرد. چرا كه حضرت محمد (ص) براى هدایت و رحمت بشرفرستاده شده است، نه برای نابود کردن بشريت.

چه اقداماتی تا کنون برای جلوگیری از بروز چنین ایدئولوژی هولناکی در کانادا انجام داده اید و برای آینده چه در نظر دارید؟

جواب: با وجود فراوانی سخنرانی ها، خطبه ها و آموزه های بسیاری از علما و ائمه علیه خشونت، درگیری های خاورمیانه همچنان توجه جوانان ما را به سوی خود جلب مى كند. اینترنت نیز به الگو و راهنمای آنها تبدیل شده است. بنابراین امامان و رهبران جامعه کنترل کمی بر ذهنیت جوانان دارند. از آنجايي كه امنیت ملی دغدغه همه مسلمانان است، من مصرانه از مردم تقاضا دارم دربارهء کسانی که از این ایدئولوژی ضد بشری الهام مى گيرند گزارش دهند و آنها را معرفى كنند.

Dr. Maurice Bucaille (19 July 1920 – 17 February 1998), French gastroenterologist and author of “The Bible, the Qur’an, and Science”.

The following is a famous excerpt, re-posted by Hoda Team.


Dr. Maurice Bucaille is a surgeon by profession. He is also a renowned scholar. In order to be able to read Quran in its original text and to study its meaning and purport through direct access to its early and modern commentaries, he devoted himself to the learning of Arabic language at the ripe age of fifty.

Thereafter, he made a beginning by trying to reconcile proven scientific truths with religious axioms. As a result of these studies, he wrote his famous book “QURAN, BIBLE AND SCIENCE” in 1976, which caused a furor in high academic circles – particularly in the Christian world.
After a deeper study of Islam and the Quran, he has authored another book titled, “THE ORIGIN OF MAN”. It comprised Quranic explanations of some of the queries raised much earlier than the period when those queries were logically and satisfactorily resolved by scientific experimentation, to be fully in conformity with the explanations provided by Quran about 1500 years before. The Church acknowledged and accepted these researches of Dr. Bucaille to be a valuable contribution to human knowledge and the author became famous all over the world, like Cambridge, and Oxford Universities in U.K. & Yale and Harvard in USA. He was invited to give Extension Lectures in their academic institutions. By dint of his Quranic thought, and by virtue of his unprejudiced and realistic approach to Quranic thought, and by virtue of his unprejudiced and realistic discussion and research work, Dr. Bucaille has converted a number of high ranking scholars to agree with him and to subscribe to his view that the Quran is a Divine Book, not authored by any human being and actually a Book of Revelations from Almighty God to His Last Prophet, Mohammed, Peace Be Upon Him.

M. Bucaille is of the view that his findings in this behalf are a cause of consternation and chagrin to Western scholars because of their earlier exposure to false and fictitious propaganda against Islam and its Prophet (S.A.W.), by the Christian clergy and by biased Western writers and authors. This misguided class of people could not believe that Quran was the only Scripture which had remained sacrosanct and free from all additions, alterations and interpolations and consequently it still retained the purity to guide mankind in all ages, places and in every conceivable crisis.

For over 1400 years it has been the only treasure house of ecclesiastical and cosmic knowledge about the universe and life itself. Mankind has not yet to progress and proceed to a stage where it can fully be au fait with all the pearls and gems of wisdom and truth, garnered in its bosom by this miracle of literacy, excellence and academic purity which could not be matched even in one small sentence by the literary giants of yore, in spite of an open challenge to this effect.


What urged you so forcefully to undertake a study of the Quran and other scriptures, and why?

Like all other Frenchmen, I was also initially of the view that Islam was a religion conceived and introduced by a genius and a remarkable man of great intellect, known by the name of Mohammed (S.A.W.). Fifty years ago, by the Grace of God, I became professionally qualified to practice as a surgeon, and used to discuss and compare (views on) Islam and Christianity with my patients who came to consult me (and with my co-professionals). I was told by some of them that my knowledge of Islam and about its discipline was to a great extent misconceived and mistaken. In the beginning I was inclined to doubt them, but now and then some people produced actual and original Quranic Verses in contradiction of my references, and I was compelled to revise my conclusions. And, as a result of this revision and review, I felt that they were right and I was wrong.

I found that those who had been my teachers had a wrong approach to the problem and had imparted incorrect information to me. My knowledge of Islam, until then, had been restricted to Radio and T.V. reviews, articles published in various magazines and reproduced in biased treatise books. But I was perplexed; what should I do? How should I amend my position and rectify my understanding?

 

When did this happen?

After the 8th Vatican Conference but before the birth of a tolerant attitude on the part of European scholars gravitating to unbiased thought, i.e. before 1926, when the cleavage between Muslims and Christian scholars was at its zenith and there was no prospect of a direct dialogue between them.

 

How did you react to this situation?

There was only one road open to me then, that of learning Arabic language so that I could study the Holy Book, Quran, in its original form and try to get at its meaning directly. I devoted the next two years to this task when I had acquired enough knowledge of Arabic (in language and literature) to be able to make a dependable study of the Quran faithfully as well as academically.

 

And how did this benefit you?

I knew then that the Quran was the “Work of Allah” and had not been authored by any human being. I was also convinced that Mohammed (S.A.W.) was a true Prophet of God.

 

The world is now celebrating the first century of Darwin, do you subscribe to Darwinian theory or disagree with it?

No Sir, I oppose it vehemently. Darwin’s theory is totally based on a misconception and is not at all the outcome of such a scientific research as could prove that there exists the slightest relation between man and the theory of evolution of species as propounded by him. In fact his views are nothing but the misguided and misconceived calculations of a purely materialistic mind. My latest book (Origin of Man) contains a comprehensive “Rebuttal Article” on Darwin and his views.

 

Are you of the opinion that Darwin was aware of his error?

Yes, I think he knew the error he committed. The scholars, who are fond of materialism, have propounded innumerable theories, mostly incorrect, and the fun of it is that they are aware of their fallacies. However, being materialist, they stick to their wrong attitude. In my book I have criticized some of these scholars, several of whom are Nobel Prize winners.

 

Do you think your writings have had direct repercussion on people outside France?

Yes, Recently, only a few days ago, I visited Northern and Western African countries, where I was repeatedly called upon to address innumerable gatherings of educated persons including scholars, on the Origin of Man and about my first book: the Quran, Bible and Science. I was closely cross- examined about my views by some of the most qualified, even hostile, elements. Following this, countless students and scholars contacted and congratulated me. They declared that after listening to me, they had, for the first time, been able to feel convinced of the truth of the Quranic statements about the creation of universe and origin of man. Some of them frankly admitted that my writings and lectures had restored in them a firm certainty of belief and faith and converted them into True Muslims, who actually felt solace and pleasure now in saying their “prayers”. They declared that the element of doubt and dilly-dalliance in faith was entirely due to the misconceived theories of some of these so-called Western scholars whose theories had been adopted as gospel truth.

 

What is the verdict of Science on Man; and why this conflict between Science and Religion on this score?

In my book, “Origin of Man”, I have endeavored to explain what is dubious and what is proved according to scientific findings. I have also dealt with the theories formerly supported by scholars, but now their very basis is being demolished and proved to be without sound scientific footing. In 1851, Darwin published his first book, “Origin of Species”. In it he has pointed out that “All animals can procreate amongst themselves”, but he did not take the trouble to demonstrate and prove scientifically his view that the “Genealogy of Man” extends up to monkey.

 

Then who is responsible for propounding this frivolous theory?

The fact is that some other people metamorphosing and without statements digesting his theories, assigned wrong statements to Darwin, which comprised the assumption that “Man has evolved from apes”. Nevertheless, it is also true that Darwin did not care to contradict such false notions assigned to him as it was in this connection and on this topic that confrontation occurred between the supporters of Darwin and the Clergy, where both the parties roundly abused and maligned each other. That is why it is now essential that a line of demarcation should always be drawn between the results of scientific investigations and arbitrary views of scholars like Darwin.

By such scientific discourses, debates and discussions even Scriptures, are exposed to scientific test resulting in exposing their errors and pin-pointing their weaknesses. As such, may we inquire if you have some across any such anomalies in the Quran, i.e. where its expositions and explanations are in contrast to scientific findings?

The Scriptures of non-Muslims have been copied and passed on from generation to generation and through different personalities. The oldest document of this nature is “Jehovah”, which was written some time during 9th Century A.D. This book, although not voluminous, is still the most comprehensive document of its kind. The second book (Sacrodotal), although generally treated as Preface to the Bible, came to light in 600 B.C. It deals with the creation of universe and the appearance of Man on earth and the stories narrating the events following it. The Bible comes thereafter, but the books of the “New Testament” do not throw much light on the problem of Man. They repeat the statements of the Old Testament as adopted by St. Luke. Quran made its appearance six hundred years after Jesus and furnished valuable material on Man and his creation which was (and still is) totally lacking in the Old as well as the New Testaments and other Scriptures. What is more important is this context is that unlike the Bible’s Old and New Testaments, Quran is completely free from errors and interpolations.

 

In your opinion, what are the main causes of such plentiful errors in other Scriptures?

The compilers of the Holy Scriptures, in their vanity, presumed to have compiled them on the basis of heavenly revelations. But all their efforts were the echoes of their period resounding the thoughts prevalent in that particular environment. They presented the conception of Man and the phenomenon of his creation as if enunciated by God Himself, though it merely reflected the traditions the rite and the perceptions well known and prevalent at that time. This fact is admitted unanimously by all the exegetes of the Bible, be they Roman Catholics or Protestants.

 

Does the church also admit this fact and subscribe to this view?

Yes Sir. The church did accept this truth which was incorporated in the proceedings on the occasion of the second Vatican conference, which was held to declare the “Revolutionary Nature of Old and New Testaments”. They admitted that some parts of these Bibles are defective and contradictory in purport.

 

What are your views about the Quran in this behalf?

Now this is a matter of entirely a different nature. All scholars of the Quran are unanimous that the Quran is the “Word of God” as revealed to His Last Prophet Mohammed (S.A.W.) through Gabriel (The Angel of Revelation). I have studied the Book (Quran) very carefully and have not come across one single instance of scientific fallacy any where in it. On the contrary, I have felt that the (higher) truths and realities inherent in Quranic Text have been, throughout the history of 1400 years, beyond the comprehension of ordinary human beings which in itself, is positive proof that the Quran is the Word of God and it is (at places) beyond intellectual potential of mortal man; be he an excellent scholar or philosopher of the highest caliber, who is not always able to explain the inherent realities of nature as revealed in the Quran. What obviously conflicts with scientific truth is the assumption of the Bible that although life erupted in the form of various species, which have endured, there has been no evolution or improvement in their functions. On the other hand according to the Quran, Man has transgressed through gigantic changes in the course of the entire history of humanity. I felt it very necessary to inform the Christians of the world of this very serious discrepancy in the Bible. As it happen to be impartial, truthful and very outspoken in my studies, I have been repeatedly called upon from time to time to express my views regarding these matters before distinguished gatherings. On all such occasions, I have always dealt with the subject from the scientific point of view, ignoring the ecclesiastic or theological context. Whatever has appeared to be dubious or fit for further investigation, I have tried to put it on the touchstone of criticism and have not allowed to pass it unchallenged.

 

Have you embraced Islam?

I wanted to make it quite clear in the very beginning that even before I learnt the first letter of Bismillah, I was convinced that God was unique and all- powerful and when God guided me to undertake a study of the Quran, my inner soul cried out that Al- Quran was the Word of God revealed to his Last Prophet Mohammed (S.A.W.).

In my book “Quran, Bible and Science,” I have mentioned these facts and the book has met with instant success in the entire Christian world. In this book I have devoted myself to discuss all problems from purely academic angle, rather than that of faith or belief which would have revealed only my personal convictions. This was because I desired to be treated by the world as an academician rather than a theologian. About my faith and belief, God knows what is in one’s heart. I am convinced that if I identify myself with any creed, people will invariably dub me as one belonging to such and such group and feel that whatever I say or do, I do so from only the angle of such and such creed group. I know my fellow beings very well and understand their mentality only too well. I wanted to assure them that all my pronouncements are based on scientific knowledge and not on any religious dogmas.

 

This is O.K., but since you have referred to God’s complete awareness with what is in one’s heart, may we ask what is your opinion about human heart?

Heart is not an apparent and perceptible organ of the body. It is the abode of faith and source of eternal light.

 

What are your views on Islamic mission and its future in the west?

The best method is to approach the people through in their own language. I am using the world language in its broadest sense, i.e. comprehensive of all the factors which go to make any language complete and expressive of peoples’ views and beliefs. The principles and the regulations towards which you are inviting their attention, should be presented in the style with which you are familiar and which is popular among them. In my book “Quran Bible and Science”, I have adopted a new style to acquaint the readers with Quranic truths and to understand the intrinsic value of al-Quran. This unprejudiced and impartial viewpoint of mine gave an impetus to the wide circulation in my books. Firstly, I tried to find out the central point of attention of the Christians and the style that appeals to their common sense. Thereafter I achieved this success. After the publication of these books I received a number of letters from great academicians and research scholars as well as commoners in which they expressed their interest in my study of Al-Quran and appreciated it. They felt satisfied with my views about the Bible and confirmed the fallacies pointed out by me. I once entertained some Christians at home, in which they expressed their astonishment over the literature I produced regarding Islam and inquired the names of exegesis to acquire correct information about it.

 

What are your activities now?

We are now trying to produce a film on “Science, the Quran and the Origin of Man” as a matter of fact I have deep friendly relations with Malaysia. The provincial branch of “Dawa-Islamia” has passed a resolution to produce a film on the Quran and the director of the producing company visited Paris to prepare a plan for it. This film is to be in Technicolor. The duration of its presentation is fifty-five minutes being devoted to the Quran and the history of the facts related to it, the verses of the Quran are depicted in this film. Thus it is of great importance. Six hundred thousand dollars have been collected to produce this film. The preparation of this film has already been started. To begin with it will be produced in five languages, and then it will be extended up to ten. The first print will be in English, then Arabic and French, and thereafter in other languages. It will be circulated throughout the world.

Could you say a few words about yourself and your activities in Toronto?

I was born in India but I left there at the age of 12 to join my father and brother in Barbados. My father had settled there since 1934. I came to Canada in 1969 as a student to study Electronic Engineering. At that time there were only about four to five people who could do the duties of Imam, i.e. leading them in Namaz (prayers), perform funeral and marriage service, etc. With my knowledge, I was volunteered as an Imam and ever since I have been serving as a volunteer Imam here along with my full time job in engineering until my early retirement in 2005. The list of my activities in Muslim and Non-Muslim communities would take two to three pages, which also includes involvement in political and social justice areas.

Do you have an estimate of the Muslim population in Canada?

When I came here in 1969, the Muslim population in Toronto, based on my estimation would have been approximately 1000. Today, there are over a million Muslims in Canada and half of them live in GTA.

How many Mosques and centres are available for Muslims and do they meet the needs of the communities?

In the GTA alone there are over 100 Mosques, which include both Sunni and Shi’ia. In Canada, there are over 500 to 600 Mosques. These do not include many Musallah (unofficial prayer rooms) which can number over 1000 across the country. Moreover, Friday Prayer takes place in many Work places (Office, Factories etc), Schools, Universities & Colleges, as well as rented facilities in various towns.
(In GTA Juma Namaz is performed at more than 250 places, every Friday).

However, this does not mean that all or most Muslims are connected with Mosques. Numbers of Muslims have left their Islam back home and in my estimation in GTA, 30 to 40% have no connection with Mosques. They only look for one when there is a marriage or death in the family.

As you know, there are people who enjoy seeing division and conflict among Muslims; as the saying goes, “divide and conquer”. What plan do you have to prevent hate and separation among Muslims and facilitate love and solidarity among Muslims instead within Canada?

My approach is to build bridges among communities. Muslim community here is not monolithic. We are not one community, but we are communities. Muslims have come to Canada from many countries, with different schools of thought, cultures and languages. It is a big challenge; however, we are all united in our Islamic fundamentals, Namaz, Fasting, Zakat and Hajj. Only the English language unites us in our programs other than worship. Our Canadian model of pluralism helps us to work closely among all Muslim Sects.

What sources are available in this country for those who were subject to discrimination due to their hijab or faith?

We have the Canadian Charter of Rights and the best Human Rights Code in the world, especially in Ontario. This allows us freedom of religion. Employers and institutions have to accommodate religious needs. Our jails and hospitals provide prayers, halal food, iftar and suhoor (meal before fasting) especially in jails.

There is another issue in Muslim communities that need to be addressed. For instance, the mental instability and poor health is expanding quickly in communities. Are there any facilities available for such people?

Mental health is a growing problem in this country from coast to coast. In Canada it has a wider definition, which is not known to many new Canadians. Often people fail to recognize it as an illness and do not seek treatment. Educational programs are conducted by health care providers everywhere, but can’t keep pace with the rise in mental health. There are no Muslim-only medical facilities. Muslims in particular and Canadians in general, avoid talking about it. It is still a stigma in the society.

As you know, all the terrorist activities in all around the world has been done and promoted by Salafi-Wahhabism. What do you have to say in this regards? Do you consider Salafi-wahhabism mentality rooted in the Quran or it has nothing to do with Islam but an ideology of hatred and killing?

Modern day Salafi-Wahhabisim has drifted from the original doctrine of elimination of Bidats (invocations). Their Scholars and adherents today, in their literal but skewed interpretation of Quran and Hadith is used for political and material purpose, resorting to terrorism, which can never be justified through Quran and Sunnah. Muhammad (saw) was sent as a Mercy to humanity, not to destroy it.

What measures do you take to prevent the emergence of such ideologies in Canada?

The Middle East conflicts continue to be the main attention grabber of our Youths, in spite of many lectures, Khutbas and teachings by many Imams against resorting to violence. The Internet has become their Imam and Guide. So Imams and Community leaders have little control over their mindset. I urge people to report those who are inspired by this ideology as national security is a concern of all Muslims.

با وجود رشد فزاینده امکانات و رفاه ظاهری زندگی، هنوز آرامش باطنی بدست نیامده و درگیری های ذهنی بسیاری از انسانها حل نشده است. لمس کردن آرامش درونی و رسیدن به احساس رضایت و شادمانی، مستلزم بهبود روابط و مهارت هایی است که در مکاتب گوناگون تربیتی آموزش داده می شوند. در این زمینه، پربار بودن تعالیم اسلامی بر کسی پوشیده نیست و کم نیستند آیات و احادیثی که بر اهمیت خودشناسی و مردم شناسی تأکید دارند به عنوان مثال امام صادق علیه السلام مهارت های ارتباطی در زندگی را به چهار دسته تقسیم کرده اند: تعامل با خالق، تعامل با نفس (خود)، تعامل با خلق (مردم) و تعامل با هستی، و به جزئیات هر قسمت پرداخته اند. از نظر تعالیم اسلامی داشتن توازن و بالا بودن کیفیت این تعاملات به افزایش سطح بهداشت روانی منجر شده و در نتیجه حصول آرامش ممکن میشود.

اما در این میان دنیای روان شناسی نوین هم از قافله عقب نمانده و طرح های پیشگیری ارتقایی در بهداشت روانی را با موضوع «مهارت های زندگی» مطرح کرده است. در تعریف روانشناسانه مهارت های زندگی عبارتند از: توانایی انجام رفتار سازگارانه و مثبت که افراد را قادر می سازد به طور مؤثرتری با مشکلات و کشمکش های زندگی روزمره کنار بیایند. آموزش این مهارتها به افراد کمک می کند تا هم خودشان و هم جامعه را از آسیب های روانی- اجتماعی محافظت کرده و سطح بهداشت روانی خویش و جامعه را ارتقاء بخشند و در نهایت انسان های مفیدی برای خود و جامعه باشند. مهارت های زندگی به ده بخش تقسیم شده اند که قصد داریم در هر شماره به یکی از آنها بپردازیم. بسیاری از مراجعه کنندگان به دفاتر مشاوره و روان شناسی که از مشکلات زندگی به ستوه آمده اند و یا به دنبال بالا بردن کیفیت روابط و زندگی خود هستند با فراگیری این مهارت ها قادر به پیدا کردن راه حل های مفیدی در زندگی خواهند شد.

به خاطر دارم خانمی حدود سی ساله به دفترم مراجعه کردند و بعد از مطرح کردن شرایط زندگی و مشکلی که داشتند از من خواستند راه حلی در اختیارشان قرار دهم تا بار مشکلات را کم کنند؛ شاید این داستان برای شما نیز جالب و یا حتی آشنا باشد «من به هیچ دردی نمی خورم!».

نزدیک به دوازده سال از ازدواج «بانو» میگذشت و مادر دو فرزند سالم بود. با تحصیلات دانشگاهی ای که داشت و بنا به توصیه یکی از دوستانش مدتها در شرکتی مشغول به کار بود. خودش میگفت «اگر به اختیار خودم بود شاید اصلاً درس نمیخواندم چه برسد به کار کردن! همه در فامیل ما درس خوانده بودند و من هم همان راه را رفتم». همسرش را دوست داشت ولی نه از اول رابطه؛ «شوهرم را همكارم معرفی کرد. با چند جلسه و آمد و رفت و خواستگاری حسابی در دل خانواده من جا باز کرده بود. به نظر پدربزرگم مرد جا افتاده و مسئولیت پذیری بود و پدر هم حرف ایشان را تایید میکرد. من هیچ احساس خوب یا بدی نسبت به همسرم نداشتم ولی وقتی نظر همه مثبت بود فکر کردم خب لابد انتخاب خوبیست!»

وقتی دختر «بانو» به دنیا آمد برای مدتی فقط به فعالیت های خانه، همسر و فرزندش رسیدگی میکرد. اگرچه درآمد خانوادگیشان کمتر شده بود اما احساس خوبی داشت و از این که میتوانست وقت بیشتری را با خانواده داشته باشد لذت میبرد. همسرش هم از این تصمیم راضی به نظر می رسید. پس بانو فکر کرد شاید این انتخاب درستی باشد که به طور کامل استعفا بدهد و همین کار را هم کرد. داشتن برنامه ها و مهمانی های خانوادگی که مدتها به خاطر شاغل بودن و خستگی ناشی از کار نمی توانست در آنها شرکت کند، فرصت استراحت بیشتر و فراهم کردن اسباب آرامش و آسایش خانواده اش را از محاسن خانه داری می دانست. در همین سال ها صاحب فرزند دوم هم شده بودند. اما بعد از چند وقت این سوال مدام در ذهنش میگذشت که «این همان زندگی ای است که می خواستم؟» بچه ها مدرسه می رفتند و نیازشان به حمایت های مادرانه اش کمتر شده بود، همسرش هم که از اول کم حرف بود و مشغولیت های کاری برایش اهمیت بسیاری داشت. اوقات تنهاییش بیشتر و بیشتر میشد.

«بانو» دیگر خودش را شاد و سرحال نمی دید. به نظرش چاق و حتی پیر هم شده بودم با وجود اینکه تمایلی به کار و فعالیت سابق نداشت وقتی به دوستانش که شاغل بودند نگاه میکرد با خود میگفت موفقیت یعنی این! وقتی هم به آشنایانی که خانه دار بودند دقت میکرد باز آنها را موفق تر از خودش میدید چرا که دیگر در خودش اثری از مفید بودن برای خانواده نمی يافت. برای همین هم از بقیه دوستانش دورتر میشد تا مبادا آنها هم متوجه این شکست بشوند و در نتیجه باز تنهاییش بیشتر می شد. رابطه «بانو» با خانواده هم متأثر از این احساس بود و حتی گاهی آنها را مقصر این حال و روز میدانست. به پیشنهاد همسرش به مشاور مراجعه کرده بود و حالا منتظر بود که من به او بگویم چه کند؟

داستان زندگی و مشکلات «بانو» را خواندیم اما قبل از ارائه راه حل از شما دعوت میکنم تا با یکی از «مهارت های زندگی» و البته اصولی ترین آن آشنا شوید: مهارت خودآگاهی و یا خود شناسی (self-awareness).

 

مهارت خودآگاهی (خودشناسی)

در تعریف این مهارت آمده است که خودشناسی عبارت است از توانایی شناخت خود و آگاهی از خصوصیات، نقاط ضعف و قوت، خواسته ها، ترسها و انزجارها.

مهارت ها ذاتی نیستند، اما نکته مثبت اینجاست که می توان از طریق آموزش و تمرین آنها را بدست آورد؛ با داشتن مهارت به قابلیتی مجهز می شویم که با اطمینانی معین و مصرف انرژی کمتر و با زمان کوتاهتری، کاری را به نتیجه خواهیم رساند. درواقع مهارت ها مانند دستورالعملی برای زندگی و حل مشکلات آن عمل میکنند. همانطور که اشاره کردم خودآگاهی از مهارتهای اصولی و لازم در زندگی است. این مهارت باعث بالا رفتن شناخت خود از احساسات و افکار ما می گردد و به دنبال این شناخت است که انسان می تواند صاحب اعتماد به نفس و عزت نفس شود و برای زندگی خود هدف تعیین کند و در نهایت به رضایت از خود و زندگی دست یابد، رضایتی که در جهت تقویت نکات مثبت و تربیت نکات منفی خویش است. امام علی (ع) می فرمایند: بالاترین درجه دانایی، تشخیص اخلاق و آشکار کردن اخلاق پسندیده و سرکوب اخلاقی ناپسند است.

داستان زندگی مطرح شده فقط به عنوان نمونه ای برای آشنایی با تأثیر عدم خودشناسی در زندگی آمده. چه بسیار آقایانی که از زندگی خود راضی نیستند و هیچ راهی برای تغییر وضعیت پیدا نمیکنند. مهارت خودشناسی مختص به انسان است و البته فارغ از جنسیت و سن و سال هستند مردهایی که بانک اطلاعاتیشان در مورد دنیای تجاری و سیاسی پر است اما هيچ حسابی در شعبه خودشناسی ندارند.

در این داستان چیزی که کاملاً مشهود است عدم شناخت شخصيت مراجعه کننده از خویشتن است. او به توصیه و فشار گروهی جامعه درس خوانده و شاغل شده، ازدواج کرده و بچه دار شده، استعفا داده و در نهایت به مشاور مراجعه کرده تا زمانی که دیگران به خدمات او احتياج بیشتری داشتند خود را مفید می دانسته ولی اکنون فاقد اعتماد به نفس است. هنوز بین خواسته ها و نخواسته هایش گیر کرده، مثل ظرفی عمل میکند که محتوایش را دیگران تعیین میکنند و اگر کسی نباشد که برایش هدف گزاری کند خود را پوچ و بی ارزش میبیند. در یک کلام ایشان مهارت خودشناسی ندارد.

 

خودشناسی برای چه کسانی ضروری تر است و آیا شما نیز به تقویت این مهارت نیاز دارید؟

اگر مسایل زیادی هستند که شما را ناراحت میکند و اطرافیان شما را نه، اگر روی مسایل زیادی تعصب دارید و تحمل هیچ نوع انتقادی را ندارید، اگر خاطرات زیادی در گذشته وجود دارند که یادآوری آنها شما را به شدت بهم می ریزد، اگر مشکلات حل نشده و یا احساسات مبهمی نسبت به اطرافیان و خود دارید، اگر احساس می کنید که هیچ کس شما را درک نمی کند و احساس تنهایی شما را به شدت آزار می دهد، اگر نمی توانید با افرادی که می خواهید روابط موثری داشته باشید، اگر در ارتباط با همسر خود احساس طرد شدن می کنید و اگر فرزند شما از شما فراری است، اگر دیگران را از خود موفق تر میدانید، اگر دلیلی برای دوست داشتن خود پیدا نمی کنید، شما نیز به خودشناسی احتیاج دارید.

 

راه هایی برای تمرین و حصول این مهارت:

«آنچه در علم بیش میباید، دانش ذات خویش میباید»

اولین قدم در خودشناسی داشتن یک قلم و دفترچه است؛ خواهش میکنم که این قدم را با ما بردارید!

حال این پرسش ها را در دفترچه خودشناسی بنویسید و برای هر کدام یک صفحه فضای خالی بگذارید.
چه کارهایی را میتوانم به خوبی انجام دهم؟
چه ویژگی های اخلاقی خوب و مثبتی دارم؟
چه ویژگی های منفی اخلاقی دارم؟
چه کارهایی را نمی توانم انجام دهم؟
اولویت های من در زندگی چیست؟
در همین لحظه چه احساسی دارم؟
کسی که احساس خوبی نسبت به خود دارد در مورد خود چطور فکر میکند و چگونه رفتار میکند؟
کسی که ضعفی دارد چطور میتواند آن را تغییر دهد و یا اصلاح کند و اگر چنین کاری انجام دهد چه احساسی در مورد خود پیدا خواهد کرد؟

پاسخ این سوالات را در برگه های جدا بنویسید و سه نفر از دوستان و اعضای خانواده را انتخاب کنید و بخواهید که آنها هم این سوالات را در مورد شما پاسخ دهند. حال به نقاط مشابه و متفاوتی که در پاسخ ها وجود دارد توجه کنید. آیا شناخت شما از خودتان با شناخت دیگران از شما خیلی متفاوت است؟ برای تغییر احساس و رفتار خود چه راه حل هایی بدست آوردید؟

مرحله بعدی مرحله عمل است که هیچ عملی جز با شناخت و هیچ شناختی جز با عمل پذیرفته نشود. هر که شناخت پیدا کند، آن شناخت او را به عمل رهنمون می شود و هر که شناخت نداشته باشد، او را عملی نباشد. چهار مورد از توانمندی هایی که دارید و می توانید به دیگران آموزش دهید را در دفتر بنویسید و یک مورد که دوست دارید فرا بگیرید را نیز یادداشت کنید و حالا راهی برای انجام این معامله پیدا کنید.

امیرالمومنین امام علي عليه السلام می فرمایند: «الا لا خير في علم ليس فيه تفهم» آگاه باشید که در دانشی که در آن اندیشیدن نباشد، خیری نیست پس بیاندیشید و مراقب باشید که انتظارات و توقعات بالا از خود نداشته باشید. کمال طلب نباشید و غرور را در هنگام این تمرین از خود دور کنید. مبارک است و شما با این تمارین به بررسی خود پرداختید و تا حدودی موفق به شناخت و ایجاد احساس کارآمدی در خود شده اید و اکنون دارای اهدافی در زندگی هستید. با تکرار تمرین ها نقاط مثبت خود راشناخته و افزایش دهید و همچنین نقاط ضعف خود را اصلاح کنید و احساس سربلندی از خویشتن را به تدریج در وجود خود بیدار کنید. به خاطر داشته باشید با وجود تمام ضعف ها و شکست ها اگر انسان باقی بمانیم ارزشمند و موفقیم درست مثل آن اسکناس صد دلاری که با وجود مچاله شدن باز هم صد دلار می ارزد. امام زین العابدین (ع) از خدا طلب خودشناسی کرده اند: اجعلنا من الذين عرفوا انفسهم … ما را از کسانی قرار ده که خود را شناختند … باشد که ما پیروان ایشان هم در این مسیر قدم برداریم.

ازدواج يك رويداد مهم ، حساس ، زيبا و مقدس در زندگي است . هر دختر و پســر داراي يك خلاء عاطفي ، رواني ، جنسي و اجتماعي هستند كه اين خلاء جز با ازدواج و تشكيل خانواده پر نمي شوند. پيوند دو موجود كه از ميل به تكامل و تكيه بر عاطفه ، احساس ، عشق و علاقه نشأت مي گيرد ، در تمام دوران زندگي مشترك ، نيازمند عواطف و صفات خوب انساني است تا به زندگي لطف و زيبايي خاصي ببخشد .

باید دانست که تنها ازدواج و تشکیل خانواده مهم نیست بلکه حفظ و تداوم آن در یک محیط سالم و صمیمی از اهمیت بسزایی برخوردار است، عاشق شدن راحت ولی عاشق ماندن سخت است. لذا مهترین شرط در تداوم یک زندگی سالم و سازنده و موفق در زندگی مشترک،دقت کافی در انتخاب صحیح همسری همکف و متناسب در ابعاد مختلف فرهنگی،اعتقادی،اقتصادی،تحصیلی ،تربیتی و غیره است و سپس داشتن مهارتهای لازم جهت حفظ و بهبود زندگی مشترک. متاسفانه در برخی از موارد دختران و پسران بدون مطالعه و آگاهی کافی با برخورداری از احساس و هیجان منهای دقت و منطق در ابعاد گوناگون اخلاقی ، جسمی و روانی و شخصيتي يكديگر و خانواده ها تن به ازدواج  می دهند و بعد از تشکيل خانواده نیز در صورت ايجاد تعارضات زناشويي به دليل  بی اطلاعی و ندانم کاری به اين مشکلات بیشتر دامن می زنند و به همین دلیل ازدواج مدتي بعد از شروع زندگي مشترك دچار اختلال و تزلزل شده و در نهايت از هم مي پاشد كه اين امر نه تنها باعث ايجاد مشكلات رواني و عاطفي براي زوجين مي گردد ؛بلكه ضربه اي مهلك و جبران ناپذير روحي به فرزندان و به تبع آن به جامعه وارد مي كند.

اگر بخواهيم به صورت ريشه اي به دنبال علت ناسازگاري ها و عدم موفقیت در زندگی زناشویی بگرديم ،متوجه خواهيم شد كه علت عمده آن در اكثريت زوجين ،آماده نبودن برای ازدواج ، عدم احساس هویت و ارزشمندی و عدم حل تعارضهای فردی قبل از ازدواج است. ازدواج با منشاء عشق احساسی ، تصمیم گیریهای عجولانه و هیجانی ، عدم آگاهي و به دست نياوردن شناخت لازم و كافي از يكديگر در دوران پيش از ازدواج و نداشتن مهارت لازم برای حفظ و بهبود زندگی زناشویی از دیگر دلایل عدم موفقیت در زندگی زناشویی است. حال به توصیف هر کدام از عوامل فوق به عنوان پیش شرطهای موفقیت در ازدواج می پردازیم.

 

رسیدن به احساس هویت و ارزشمندی

از جمله پیش نیازهای یک ازدواج موفق رسیدن به احساس هویت و ارزشمندی در زوجین قبل از ازدواج است، بدین معنا که دختر و پسر قبل از تصمیم گیری به ازدواج می بایست از احساس ارزشمندی لازم در ابعاد مختلف تحصیلی، اعتقادی، هنر، توانمندی و مهارت و همچنین ارزشهای شغلی برخوردار باشند. این ارزشهای باعث می شود که ظرف وجودی فرد از جنبه های مختلف ارزشی برخوردار بوده و فرد با عزت نفس بالا و انتظار معقول از زندگی زناشویی وارد زندگی مشترک شود و با تکیه به جنبه های ارزشی خود محبت معقولی را از همسر خود مطالبه نماید. برعکس افرادی که از عزت نفس پایینی برخوردار هستند و ظرف وجودی آنها از جنبه های مختلف ارزشی تهی می باشد با انتظارات غیر واقع بینانه و غیر معقول وارد زندگی شده و انتظار دارند که همسرشان تمام ظرف خالی آنها را پر کند و مدام چشمشان به محبت طرف مقابل است. اینگونه افراد در زندگی مشترک وابسته ،حساس و زود رنج بوده و به تدریج ممکن است به افسردگی گرایش پیدا کنند، چرا که همسر آنها قادر به پر کردن تمام ظرف خالی وجودی آنها نیست. توجه به این نکته ضروری است که ازدواج تنها بخش کوچکی از نیازها و خلاهای وجودی فرد را پر می کند و نیازهای مختلف فرد نیز همپوشی نداشته و هیچ زن و مردی قادر به تکمیل تمام ابعاد خالی طرف مقابل نیست.

 

حل تعارض ها

از دیگر پیش نیازهای ازدواج موفق حل تعارضهای موجود در فرد،  قبل از ازدواج است. دختر و پسری که از گذشته ای ضعیف برخوردار بوده که در آن محبت پدر و مادری به نحو مقتضی تامین نشده است و یا در گذشته آنها سابقه تنش، طلاق و اعتیاد والدین و غیره وجود داشته بگونه ای که این درگیریها به آنها فرصت رسیدن به هویت و احساس ارزشمندی را نداده است، به مرور زمان درگیر تعارضها و هیجانات منفی از قبیل افسردگی، اضطراب ، وسواس، ترس ، بدبینی و غیره شده که می تواند زمینه ساز گرایش به مصرف مواد، وابستگی به الکل یا هر ماده دیگر برای فرار از استرسهای موجود گردد. گاها این افراد برای فرار از شرایط، ازدواج را به عنوان یک درمان یا راه وحل انتخاب کرده که این موضوع می تواند به انتخابهای عجولانه و هیجانی و بدون فکر و تصمیم گیری غیرعاقلانه منجر و به عدم موفیت در زندگی زناشویی ختم شود. لذا توجه به این نکته ضروری است که ازدواج هرکز نمی تواند به عنوان یک راه و حل و درمان تعارضهای موجود فرد عمل کند و فرد قبل از ازدواج می بایست پیگیر حل تعارضهای خود با روشهای درمانی مشخص باشد.

 

خود آگاهی

سومین پیش نیاز یک ازدواج موفق داشتن مهارت خودآگاهی و خود شناسی قبل از دیگر شناسی است. این پیش نیاز اشاره به این مطلب دارد که هر فردی پیش از ازدواج می بایست به شناخت کافی از ابعاد مختلف خود شامل احساسات ، نیازها، عقاید، باورها، جنبه های مثبت و منفی، خصوصیات اخلاقی و شخصیتی و … نائل آمده بگونه ای که در خود قدرت انعطاف و تغییر یک سری از جنبه های منفی و باورها و عقاید موجود را ایجاد کند. این امر میسر نخواهد بود مگر با یادگیری این مهارت که گاها لازم است ما گذشته خود را زیر سئوال برده و به آنچه که تا کنون حاصل گذشته شده ایم به دیدی دیگر نیز نگاه کنیم. اصلاح این باور که آنچه که ما تاکنون شده ایم و عمدتا حاصل گذشته است لزوما نمی تواند درست باشد یعنی ما می توانیم با یک سری باورها ، عقاید، رفتارها ، حرکات و سکنات اشتباه و غیر منطقی شکل گرفته باشیم. دیدن خود در آینه طرف مقابل یعنی همسر به ما این فرصت را در زندگی زناشویی می دهد که در پی انتقادهای همسرمان منعطف تر عمل کرده و به جای مقاومت در برابر آن به تغییر و اصلاح خودمان دست زنیم. این مهارت نیز می تواند به موفقیت در زندگی زناشویی منجر شود.

به نام پروردگار

“آنچه كه براى خود دوست می‎داری، برای دیگران هم دوست بدار و آنچه براى خود نمى‏پسندى، براى دیگران هم مپسند.”[1]

اگر مجموعه ای از توانمندی هایی که زمینه سازگاری و رفتار مثبت و مفید را فراهم می آورند در یک تعریف بگنجانیم، در واقع به مهارت های زندگی اشاره کرده ایم. این توانایی ها، فرد را قادر می سازند تا مسئولیت های خود را بپذیرد و بدون لطمه زدن به خود و دیگران، با خواست ها، انتظارات و مشکلات روزانه، به ویژه در روابط بین فردی، به شکل موثرتری روبه رو شود.

در شماره قبل به مهمترین گام در بهبود روابط بین فردی که همان خودآگاهی است پرداختیم. با توجه به این شناخت است که می توان مسئولیت های رابطه را پذیرفت و برای آنچه که به واقع با ارزش است تلاش کرد. با تکیه بر مهارت خودآگاهی می توان دیگران را درک کرد و برای همدلی کردن آماده شد.

وقتى در دستورات و قوانین اسلام دقت کنیم می بینیم آنچه که وجودش سبب ازدیاد محبت و علاقه بین اقشار مختلف مردم می باشد را بصورت واجب یا مستحب سفارش کرده و در مورد آن تأکید نموده:”خداوند فرمان به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان میدهد” [2] و آنچه که سبب به وجود آوردن کدورت و ناراحتی می شود را نهی کرده است: “و از فحشاء و منکر و ظلم و ستم نهى میکند، خداوند به شما اندرز میدهد شاید متذکر شوید.” [3] این دستورات در واقع همان تعریف همدلی است.

مطمئنا یکى از نکات ارزشمند و مثبت دین اسلام این است که به علاقه، محبت و همبستگى بین انسان ها اهمیت زیادى داده و سعى نموده تا بین آنان رابطه عاطفى قوى برقرار نماید تا زندگى و برخورد افراد توأم با مهر و عطوفت متقابل باشد.

اما تعریف همدلی در علم روانشناسی چیست؟

 

همدلی (Empathy)

توانمندی درک و فهم احساسات، اندیشه ها و باورهای دیگران را همدلی گویند. همدلی به معنای همدردی و یا تایید نیست؛ بلکه فقط درک دیگری است و درست در نقطه مقابل سرزنش و نکوهش کردن قرار دارد؛ یعنی بتوانیم خود را تا حد ممکن جای افراد مقابل بگذاریم. به طور کلی همدلی کردن سبب به وجود آمدن شناخت در مورد افکار دیگری می شود و کمک میکند تا آنچه برای او با ارزش است را بیابیم.

همه ما بارها و در موقعیت های بسیاری مثل محیط کار، خانه ، بین دوستان و همکاران و همچنین بین اعضای خانواده ، جمله “با هم تفاهم نداریم” و یا “مرا نمی فهمی” را شنیده ایم یا حتی به کار برده ایم. از هر طرف رابطه هم که پرسش شود نداشتن درک از طرف فرد مقابلش را دلیل عدم تفاهم میداند. شاید در مواقع بحرانی مانند سوگوار بودن یکی و یا بیمار بودن دیگری بتوان انتظار همدلی یک طرفه را داشت اما در اکثر شرایط و برای ارتباط موثرتر به وجود همدلی در هر دو طرف رابطه احتیاج است.

وجود این مهارت نه تنها باعث می‌شود که با یک درک عمیق به فرد مقابلمان آرامش دهیم بلکه در ارتباط با دیگران، فردی دلنشین تر به حساب می آییم و این یعنی مهارت همدلی به نفع رابطه، خود و دیگری است.

نبود همدلی به آسانی می تواند میان همسران، فرزندان، همکاران و … چالش و کشمکش پدید آورد و همین امر دلیل بسیاری از مراجعه ها به دفاتر مشاوره است.

 

چرا همدلی؟

به مثال های زیر توجه کنید:

  • “امید” و همسرش تقریبا هر آخر هفته بر سر چگونه گذراندن تعطیلات به مشکل بر می خورند. گاهی خستگی بیش از حد یکی موجب بروز ناراحتی می شود و گاهی نداشتن برنامه ای مشترک .
  • “اشکان” در یک شرکت بازاریابی کار میکند که به طور مستقیم با مردم ارتباط دارد. در معاشرت مهارت هایی دارد اما این مهارت ها برای جذب مشتری و ارائه محصولات به او چاره ساز نیست. معمولا افراد بعد از مصاحبت با “اشکان” از او تشکر می کنند و بدون اینکه خریدی انجام بدهند او را ترک می کنند.
  • از ازدواج “سارا” و “مجید” چندین سال میگذرد و اگر در مورد بچه ها صحبتی نداشته باشند، تقریبا دیگر هیچ کلامی بینشان رد و بدل نمی شود این باعث شده فاصله بسیاری بینشان به وجود بیاید.
  • برای “هدیه” سخت است که در مورد احساسات و عقاید خود با مادرش صحبت کند. با وجود استقبال مادر برای داشتن مکالمه، هنوز هم نتوانسته موضوعی که در دل دارد به او بگوید.

نمونه های ذکر شده، عدم همدلی بین افراد مختلف در شرایط مختلف را نشان میدهد. همانطور که دیدیم؛ اگر فروشنده ای نتواند نکات مثبت و منفی کالاها را از دید خریداران ببیند، نمی تواند آن ها را قانع کند که محصول برایشان کارایی دارد.

نبود همدلی بین همسران باعث می شود که مکالمه ای خوشایند نداشته باشند، از هم دور شوند و نتوانند علایق و خواست های یکدیگر را بشناسند و در جهت رفع کدورت ها تلاش کنند.

همچنین والدین و فرزندان با توجه به اختلاف سنی و اختلاف تجربه ای که دارند گاهی نمی توانند دنیا را از چشم دیگری ببینند و همین امر سبب میشود که از هم غافل شوند.

نداشتن درک از روحیات، خواسته ها و شرایط دیگران به راحتی می تواند رابطه دوستی را بر هم بزند وچه بسا موجبات دشمنی را پدید آورد. شاید به همین علت است که امام علی (ع) فرمودند: بهترین احسان و نیکی همراهی و همدلی با برادران دینی است[4].

 

تقویت مهارت همدلی

با توجه به اینکه همدلی یک مهارت است لذا می توان با تمرین آن را پرورش داد، شاید در ابتدای امر کمی مشکل به نظر برسد ولی در خاطر داشته باشید با همدلی کردنِ شما، محیطی امن به وجود خواهد آمد که نتیجه آن مورد همدلی دیگران قرار گرفتن متقابل است. توجه به موارد زیر برای داشتن مهارت همدلی ضروری به نظر میرسد:

خودآگاهی: همانطور که در ابتدا اشاره شد، با آگاهی داشتن از خود بهتر می توان از دیگری با خبر شد.

گوش دادن فعال: شنیدن با گوش دادن متفاوت است، یکی توام با توجه است و دیگری بدون توجه کردن حاصل می شود. برای تقویت همدلی باید خود را به گوش دادن عادت داد.

بیان احساسات: اگر در ارتباطات فقط انتظار شنیدن احساسات دیگری را داشته باشیم ممکن است علاوه بر احساس اجحاف از جانب خودمان، موجب عدم اعتماد او بشویم.

توجه به زبان بدن: منتظر شنیدن درخواست کمک برای همدلی کردن نباشید. در بیشتر اوقات زبان بدن واضح تر از کلام است. توجه کنید که لازم نیست برای داشتن توانایی همدلی کردن از فن بیان بالایی برخوردار باشید. گاهی فقط حضور شما کافی است.

صداقت داشتن: همدلی کردن با هدفی غیر از کمک و یا بهبود و سود رسانی به رابطه سبب دلسردی و بی اعتمادی می شود.

پرهیز از نصیحت و قضاوت: در بیشتر موارد قضاوت و نصیحت به این معناست که دانش بیشتری داریم و از جایگاه بالاتر نگاه میکنیم و مشخص است که در این صورت همدلی از بین می رود.

 

سخن آخر

 در تمام مسیر این نکته را فراموش نکنید که همدلی با همدردی متفاوت است. برای درک کردن رنج و شرایط دیگران، در صدد حمل و درونی سازی آن رنج ها نباشیم. به تعبیر راجرز[5] (روانشناس)، همدلی یعنی درک احساسات دیگران آن چنان که گویی احساسات خود ماست، با تأکید بر معنای واژه ” گویی“.

اینکه طرف مقابل بداند حال و دلیل رفتارش دانسته، درک و فهمیده می شود و بی اعتنایی، بی خبری و بی تفاوتی در رابطه وجود ندارد یک مزیت مهم دارد و آن این است که از بحث های بیهوده بسیاری و مقاومت ها و تلاش های بی هدف کاسته می شود. کسی که احساس همدلی طرف مقابل خود را درک می کند دیگر انرژی خود را روی تفهیم خود و احساساتش به دیگران متمرکز نمی کند یا دیگر برای جلب توجه تلاش نمی کند. در این صورت نیمی از راه رفته به حساب می آید و امکان به توافق رسیدن و حتی حل مشکلات خیلی بیشتر می شود.

اگر تا کنون در روابط دچار ضعف همدلی بوده اید و قصد پرورش این مهارت را دارید، در نظر داشته باشید که به اراده ای قوی احتیاج دارید چرا که ممکن است این تغییر یرای فرد روبروی شما ناگهانی باشد و به همین دلیل اعتماد کردن برایش مشکل باشد پس صبور باشید و ثابت قدم.

 

“یا محوّل، لطف خود افزون نما
شبهه ها از قلبمان بیرون نما
وحدت مستحکمی تقدیر کن
همدلی را بین ما تدبیر کن”[6]


[1]  امام صادق (ع) .وسائل الشيعه، ج 12، ص 205

[2]  سوره نحل، آیه 90

[3]  سوره نحل، آیه 90

[4]  غررالحکم:ج3 ص267

[5] Carl Ransom Rogers

[6] دکتر حسین حاتمی

چند وقت یک بار این احساسات را تجربه می کنید؟ (هرگز، به ندرت، گاهی، اغلب)

۱. هیچ دوست صمیمی ندارم.

٢. با هیچ کس ارتباط ندارم.

٣. با اطرافیان خود همساز هستم.

۴. کسانی هستند که با آنها احساس نزدیکی میکنم.

۵. هیچ کس واقعاً مرا به خوبی درک نمی کن.

۶. احساس تنهایی نمی کنم.

۷. آدمها کنارم هستند اما با من نیستند.

 

اغراق نیست اگر بگوییم ارتباط1 ین فردی از مهم ترین مؤلفه های زندگی انسان از بدو تولد تا هنگام مرگ است. هیچ یک از توانمندیهای بالقوه انسان جز در سایه روابط بین فردی رشد نمی کند؛ چرا که مقدمه ورود به اجتماع، مهارت در برقراری ارتباط مؤثر و توسعه روابط فردی است. افرادی با مهارت های ارتباطی ضعیف، کمتر از سوی دیگران پذیرفته می شوند و با مشکلات زیادی روبرو هستند. از پیامدهای ضعف در ارتباط می توان به احساس تنهایی اشاره کرد؛ افرادی که احساس تنهایی می کنند تمایل دارند که با عبارات 5، 2، 1 و ۷ موافقت و با عبارات 4، 3 و 6 مخالفت کنند.2 مشکلات خانوادگی، کاهش کیفیت زندگی، کاهش سازگاری، نارضایتی شغلی و فشار روانی و جسمی از دیگر نتایج ضعف در ارتباط است. رهایی از چنین مشکلاتی، از طریق آشنایی و بکارگیری مهارت های لازم برای برقراری ارتباط سالم با دیگران ممکن است.

در مکتب اسلام، ارتباط با دیگران تحت عنوان اخلاق بررسی شده است. تاکید بسیار بر اخلاق مداری و معاشرت نیکو با مردم، نشان دهنده میزان اهمیتی است که این مکتب برای روابط سالم و سازنده قائل است تا جایی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: دوستی و مهرورزی (با مردم) نیمی از دین است.۳

ارتباط مؤثر یعنی برای درک موقعیت دیگران به سخنان آنان فعالانه گوش دهیم و دیگران را از احساس و نیازهای خود آگاه نماییم تا ضمن به دست آوردن خواسته های خود طرف مقابل نیز احساس رضایت نماید. در ارتباطات اجتماعی وابسته به هدف ارتباط، سه نوع مهارت تعریف می شود: مهارتهای ایجاد رابطه، مهارت های دوستیابی و مهارتهای تداوم یک رابطه.

مجموعه مهارت های ایجاد رابطه، اولین و مقدماتی ترین روش برای برقراری ارتباط به صورت عام با تمامی افراد است. این افراد شامل آشنایان و غیرآشنایان می شود. برخوردهای اولیه با دیگران، نحوه رفتار و چگونگی معاشرت های روزمره از جمله مواردی است که در مهارت های اصلی ارتباط، مد نظر است.

برقراری صمیمیت پس از یک ارتباط اولیه مناسب و مؤثر امکانپذیر است و دوستیابی در این مرحله آغاز میشود. اغلب افراد با وجود موفقیت های بسیار در زندگی و ارتباطات گسترده ای که دارند، احساس رضایت و خوشبختی نمیکنند و در برقراری رابطه ای عمیق و صمیمانه با مشکل روبرو هستند. واقعیت این است که برای ایجاد روابط صمیمانه به صرف وقت، یادگیری، آموزش و تمرین مهارت های دوست یابی نیاز داریم.

امام علی (ع) می فرماید: «عاجزترین مردم کسی است که از به دست آوردن دوست عاجز بماند و از او عاجزتر کسی است که دوستان به دست آورده را از دست بدهد.»4 گرچه در مواقعی هدف از ارتباط با دیگران، گذران وقت و یا اضافه کردن تعداد آشنایان است؛ اما گاهی هدف اصلی، داشتن رابطه ای طولانی مدت است که موجبات رشد را پدید می آورد. اگر این مرحله به درستی انجام نشود، قطعاً تمام وقت و انرژیی که در دو مرحله قبل صرف شده است، به هدر خواهد رفت. برای مثال، شخصی را در نظر بگیرید که برای معرفی محصول خود با افراد زیادی آشنا شده است و پس از دریافت اطلاعات تماس آنها به منزل بازگشته و تمامی اطلاعات دریافت شده را دور ریخته است؟ شناسایی عناصر موجود هنگام برقراری ارتباط با دیگران، گامی مهم در جهت موفق شدن در این امر می باشد. هر ارتباطی با هر هدفی که باشد، متشکل از پنج مؤلفه است: ۱) فرستنده: ارسال کننده اطلاعات، ۲) گیرنده: دریافت کننده اطلاعات، ۳) راه ارتباطی؛ مسیری که اطلاعات در آن جریان می یابد، ۴) پیام: اطلاعاتی که باید منتقل شود. ۵) بازخورد5: مجموعه ای از مفاهیم شناختی و عاطفی که با دریافت اطلاعات در ذهن شکل می گیرد.

در یک ارتباط سالم، فرستنده و گیرنده پیام باید از نقش بسزای خود آگاه باشند. یک فرستنده خوب می تواند از مهارت صحبت کردن مؤثر استفاده کند و جای خالی در پیام را برای گیرنده باز گذارد. گیرنده هم باید از مهارت خوب گوش دادن بهره ببرد و متوجه باشد پیامی را که دریافت کرده لزوماً همانی نیست که فرستنده ارسال نموده است و در دادن بازخورد دقت کند. چنانچه امام صادق (ع) می فرماید: «از خصلتهای نادان هاست پیش از آن که بشنوند، پاسخ می گویند.»6

 

انواع ارتباطات انسانی

دو شیوه کلامی و غیرکلامی از راههای ارتباطی هستند که تقویت این دو شیوه به تقویت تعاملات می انجامد:

1) ارتباطات کلامی دربردارنده گفتار و محتوای کلام فرد هستند. این نوع خاص از ارتباط را به طور خلاصه می توان چنین تعریف کرد: انتقال افکار، احساسات، خواسته ها و آنچه در ذهن ما می گذرد به مخاطب یا مخاطبان خود و متقابلاً دریافت افکار، احساسات و خواسته های آنها چهار اصل حاکم بر صحبت کردن عبارتند از: تمرکز، شفافیت، اختصار و استفاده از کلمات و عبارات مناسب. به غیر از سخن گفتن؛ شنیدن، خواندن و نوشتن نیز از دیگر انواع ارتباطات کلامی هستند. گرچه به ظاهر این نوع ارتباط بسیار آسان به نظر می رسد اما بسیاری از ما در ایجاد و برقراری آن ضعف داریم. کمبود دایره لغات، کلی گویی و همچنین استفاده مداوم از کلمات تکراری و مبهم، سبب می شود که تعاملات کلامی ما محدود و رشد نیافته باشد که خود باعث به وجود آمدن سوء تفاهماتی می شود.

چند توصیه ساده برای تقویت ارتباط کلامی

  •  حفظ آرامش هنگام برقراری ارتباط که به تمرکز بر روی کلام و دوری از پراکنده گویی کمک میکند.
  •  با مردم به زیان خوش سخن بگویید.7
  •  مطالعه کتاب های مختلف و تماشای فیلم که موجب افزایش بار گنجینه لغات می شوند.
  •  نوشتن متن های ادبی و یا سرودن اشعار می تواند ذهن شما را برای یادآوری لغات آموزش دیده یاری دهد.
  •  هنگام تماشای فیلم یا خواندن داستانهای مختلف، خودتان را جای قهرمانان مزبور بگذارید و فکر کنید چه کلمات و جملات دیگری را می توانید بگویید.
  •  برای توصیف وضعیت پیرامونی خود بهتر است از جملات مختلف و متعددی استفاده کنید؛ مثلاً برای اشاره به وضعیت هوای امروز

 

۲) ارتباطات غیر کلامی عبارتست از کلیه پیام هایی که افراد علاوه بر خود کلام، آنها را نیز مبادله می کنند. طرز قرار گرفتن، راه رفتن، ایستادن، حرکات، چهره و چشم ها، لحن صدا، طرز لباس پوشیدن و … جملگی نشانه های ارتباطات غيرکلامی هستند. اصولاً در مراودات اجتماعی بیشتر بر نشانه های غیرکلامی اعتماد می کنند تا بر نشانه های کلامی؛ پس برای شروع یک رابطه خوب، لازم است نشانه های غیرکلامی را تقویت کنید. چهره انسان می تواند بیش از ۲۰۰۰۰ حالت مختلف ایجاد کند؛ بنابراین خوش بیان ترین قسمت بدن است. بیشتر بیانهای ترکیبات چهرهای يعنی مخلوطی از دو یا چند حالت اصلی است. ۹۳ درصد ارتباط میان فردی را اشارات بدن و ارتباطات غیرکلامی تشکیل می دهد درحالیکه تنها 7 درصد ارتباط میان فردی شامل گفتار است. بیشتر ما باور داریم که با نگاه کردن به حالات چهره و قیافه افراد می توانیم به طور دقیق بگوییم که آنها چه احساسی دارند.8 تحقیقات به وضوح نشان می دهد که شما در چهار ثانیه اول دیدارتان با هر کسی برای نخستین بار، به لحاظ شغلی و شخصیتی مورد قضاوت قرار می گیرد.9

چند توصیه ساده برای تقویت ارتباط غیرکلامی

  •  داشتن افکار مثبت که لازم است آن را نشان دهید. چنانچه حضرت علی (ع) فرموده است: «کسی چیزی را در دل پنهان نمی کند مگر آن که در لغزشهای زبان و رنگ رخسار آشکار خواهد شد.»10
  •  به آراستگی ظاهر خود اهمیت بیشتری بدهید؛ وضع لباس، عینک، پاکیزگی سر و صورت و دستها در نخستین تاثیری که بر دیگران می گذارید نقش بسزایی دارند.
  •  لبخند زدن را فراموش نکنید، یک لبخند خالصانه موجب ایجاد نیرویی سرشار از شادمانی در سیستم بدن می شود.
  •  لازم است این موارد را رعایت کنید حرکت آرام دو دست، صاف ایستادن و یا نشستن (قوز نکردن)، سر را بالا نگاه داشتن، نگاهی ثابت و نافذ داشتن (بدون آنکه به فرد مقابل خیره شوید)، آرواره سست و نرم (اما نه شل و ول) به لحن و نوع کلام خود توجه کنید؛ نرم، آرام، منظم و محکم بودن لحن سبب میشود که تأثیر مثبتی بر دیگران بگذارید.

منابع

1- Interpersonal Communication

2- Russell UCLA Loneliness Scale

٣- بحار الانوار، ج ۷۴، ص ۳۹۲، ح ۱۱، تحف العقول، ص ۶۰

۴- نهج البلاغه محقق صبحی صالح، قم: دار الهجره، ۱۴۱۴ ق. ص ۴۷۰

5- Feedback

۶- نزهه النّاظر و تنبيه الخاطر / حسين بن محمد حلوائی؛ ترجمه مسعودی، قم: دار الحديث، ۱۳۸۳.

۷- سوره بقره، آیه ۸۳

۸- اسرار زبان بدن از سوزان کوئیلام (Quilliam Susan)، ترجمه ثریا شریفی. تهران: نسل نو اندیش، ۱۳۹۰، ج ۱، ص ۱۲۴

۹- چگونه در کمتر از ۸ دقیقه همه را به گفتن بله واداریم/ کوین چوگان (Kevin Hogan)، ترجمه میترا معتضد، تهران، البرز، ۱۳۸۴، ج ۱، ص 31

۱۰- نهج البلاغه، ترجمه دشتی. پارسیان، ۱۳۸۵، چاپ نهم، حکمت ۲۶

خداوند حضرت محمد (ص) را به پیامبری برای جهانیان قرارداد و فرمود:

و ما أرسلنک الا رحمة للعالمين.1

و ما نفرستادیم تو را مگر رحمتی برای جهانیان.

او نه تنها پیامبری به سوی صحرانشینان بلکه پیامبری برای جهانیان از گذشته ها تا به امروز و فردا با همه پیشرفت ها و آگاهی هاست. پیامبران قبل از حضرت محمد، پیامبر مخصوص قوم خویش بودند: ولكل قوم هاد2 اما رسالت حضرت محمد برای همه مردمان است و لذا خداوند معجزه او را متفاوت از معجزات طبیعی و زودگذر سایر پیامبران قرار داده است. معجزات پیامبران گذشته را مردم معاصر وی می دیدند و پس از مدتی خداوند، پیامبری دیگر با دین جدید و معجزه ای جدید می فرستاد. اما حضرت محمد (ص) پیامبری است خاتم تا به روز قیامت، از این رو معجزه وی را معجزه ای باقی قرار داد. اگر از یک نفر یهودی یا مسیحی بخواهیم که معجزه حضرت موسی (ع) یا حضرت عیسی (ع) را به ما نشان دهد، خواهد گفت: من چیزی ندارم که به شما نشان دهم و نمی توانم عصای موسی (ع) را برای شما حاضر کنم و یا نمی توانم حضرت عیسی (ع) را دعوت کنم تا جلوی چشمان شما مردگان را زنده و بیماران را شفا دهد، تنها می توانم گزارشی تاریخی از معجزات آنان را ارایه دهم ولی اگر از یک مسلمان راجع به بزرگترین معجزه حضرت محمد (ص) بپرسند، خواهد گفت: مهمترین معجزه او قرآن کریم است که در میان ما همچنان باقی است و مردم می توانند در آیات و معجزاتش تحقیق و جستجو کنند.

قُل ای شئ أكبر شهاده؟؛ قل الله شهيدٌ بينی و بَینَکُم و اوحى الى هذا القرآن لانذركم به ومن بلغ3

بگو، کدام چیز گواهیش بزرگتر است؟ بگو، خدا میان من و شما گواه است و این قرآن به من وحی شده است تا با آن، شما و هر که را که [پیام آن] به او برسد، هشدار دهم. یکی از ابعاد اعجاز در این کتاب، علم و دانشی است که در آن مطرح می باشد؛ چنان که خداوند می فرماید:

لكن الله يشهد بما أنزله بعلمه.4

لیکن خدا بر آنچه سوی تو فرو فرستاد گواهی می دهد که آن را به دانش خويش فرو فرستاده است. پژوهشگران و استادان دانشگاهها و رهبران اندیشه انسانی می توانند درباره علومی که در این کتاب خدای سبحان است به تحقیق و جستجو بپردازند. در این مقاله به عنوان نمونه با چند پرفسور بزرگ جنین شناس اروپایی، آمریکایی و آسیایی آشنا می شویم که چگونه وقتی آیات جنین شناسی قرآن به آنان عرضه شد، ابتدا با تعجب بسیار اظهار داشتند که چگونه ممکن است حضرت محمد (ص) ۱۴۰۰ سال قبل جنین و مراحل آن را دقیق توصیف کرده باشد. چیزی که دانشمندان بزرگ جهان تا سی سال پیش نتوانستند دریابند؟ ولی وقتی به مطالعه آیات پرداختند، از انطباق آنها با واقعیت های علمی، آنچنان شگفت زده شدند که در حضور همه حاضران مسلمان شده و به رسالت پیامبر اکرم شهادت دادند.

 

دین و دانش در اسلام و اروپا

اندیشه اروپایی همواره در میان معرکه شدید بین دین و علم بوده است. سرچشمه این اختلاف به تورات و انجیل (Bible) کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان بر می گردد که می گوید: شجره ای که آدم از خوردن آن ممنوع شد، درخت معرفت بود و بعد از این که از آن درخت خورد بصیرتش افزون گشت:

«مار به زن گفت: در روزی که از آن [درخت معرفت] بخورید، چشمان شما باز می شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود و چون از آن درخت دلپذیر دانش خوردند، چشمان هر دوی ایشان باز شد.5 از این رو در اروپا به مدت دو قرن بر سر این موضوع گفتگو بود که آیا این علوم طبیعی و کیهانی را که از سرزمین های اسلامی آمده، بپذیرند یا آنها را به مسلمانان بر گردانند؛ زیرا کشیشان، این علوم و معارف را درخت معرفت می دانستند که در کتابشان به عنوان گناه نخستین از آن یاد شده بود و استدلال می کردند که تورات می گوید «هرگاه از این درخت بخورند، بصیرتشان زیاد می شود، و مورد غضب الهی و طرد از رحمت حق واقع خواهند شد».

از این رو به طور کلی همه این علوم را به طور اجمال و تفصيل طرد و آن را از اساس مصادره کردند. اما پس از این که سردمداران علم و دانش بر رجال کلیسا پیروز شدند با حرکت معکوسی از آنان انتقام گرفتند و این بار دانشمندان در صدد بر آمدند تا دین را از اساس و بن، برکند و بالاخره چنین کردند و به روی هر چیزی دست گذاشتند تا در این مبارزه دین و دانش پیروز شوند و سرانجام توانستند کلیسا را در محاصره خود در آورند. از این رو وقتی با یک دانشمند اروپایی راجع و به دین و علم سخن می گویی تعجب می کند و می گوید: چه می گویی، زیرا که آنان اسلام را نمی شناسند و نمی دانند که اسلام چگونه علم و عالمان را گرامی داشته و آنان را بعد از فرشتگان، شهادت دهندگان بر وحدانیت خدا قرار داده است و می فرماید:

شهدا الله انّه لا اله الا هو و الملائكه و اولوا العلم6.

خدا گواهی می دهد که هیچ معبودی جز او نیست و همچنین فرشتگان و دانشمندان گواهی می دهند که معبودی جز او نیست. آنان نمی دانند صفتی که خداوند با آن، آدم را بر فرشتگان ترجیح داد، صفت علم و دانش بود و قصه آدم نزد ما در قرآن کریم، درست بر عکس تصویر تورات تحریف شده می باشد و علم سبب تکریم آدم است نه سبب طرد وی، این چیزی است که صریحاً در قرآن کریم آمده است. از این رو هرگاه با اروپائیان از اسلام و علم بحث می شود، گمان می کنند که از چیزی شبیه به دین خودشان بحث می شود و دیدگاه اسلام نسبت به علم همانند دیدگاه دین خودشان نسبت به علم است. ولی وقتی حقایق اسلام و قرآن را به طور واضح و آشکار می یابند، ناگهان منقلب می شوند و بسیاری از آنها که تشنه حقیقت بوده و آزاد اندیشند، به اعجاز قرآن اعتراف و به رسالت حضرت محمد (ص) شهادت می دهند. به عنوان نمونه در این مقاله با چند پروفسور جنین شناس که پی به اعجاز علمی جنین شناسی قرآن برده و مسلمان شده اند، آشنا می شویم. جالب این که این دانشمندان با متد و روش خاصی که دارند موارد بسیار جالبی از آیات قرآن کشف کرده اند که ما مسلمانان به آنها توجه نکرده بودیم.

دکتر کیت لیون مور (Keith Leon Moore)

چند سال پیش عده ای از اساتید دانشگاه جده آیات قرآنی مربوط به جنین شناسی را جمع آوری کردند اما با خود گفتند که آیا گفته های قرآن در این باره منطبق با واقعیت است؟ یکی از آنان اظهار داشت بر اساس فرموده قرآن: لَو کَانَ مِنْ عِند غَیر اللهِ لَوَجدوا فیه اِختلافاً کثیراً8 (اگر این قرآن از جانب غیر خدا بود در آن اختلاف بسیار [با واقع] می یافتند. اما جهان جنین همانطور که از نامش پیداست، جهانی است پوشیده و ناپیدا است، چگونه می توان آیات جنین شناسی را با واقعیات مورد بررسی قرار داد؟ بنا به توصیه قرآن:

فاسئلوا أهل الذکر ان کنتم لا تعلمون.9 (از آنان که می دانند [و تخصص دارند] بپرسید)

، آنها از یکی از متخصصین جهانی در جنین شناسی بنام «دکتر کیت مور»، استاد دانشگاه تورنتو کانادا و صاحب تألیفات متعدد در این باره دعوت کردند و به او گفتند: این تمامی آیاتی است که قرآن، کتاب آسمانی ما، در مورد رشته شما بیان داشته است. از شما می خواهیم که آنها را با واقعیات جنین شناسی (که از راه میکروسکوپ) به دست آمده و سایر تجربیات و آزمایش ها را مورد بررسی قرار دهید و به ما بگویید که این آیات تا چه اندازه با واقعیت های جنین شناسی منطبق است. دکتر کیت مور ابتدا با بهت و حیرت گفت: چگونه ممکن است محمد (ص) 1400 سال قبل، جنین و مراحل آن را توصیف کند؛ کاری که دانشمندان تا سی سال قبل نتوانسته اند؟ اما پس از بررسی آیات، حیرتش تبدیل به شگفتی و تحسین گشت و آن قدر تحت تأثیر آیات جنین شناسی قرآن قرار گرفت که تصمیم گرفت کتاب جنین شناسی خود را با آیات قرآن و احادیث نبوی تکمیل کند.

وی در چاپ بعدی کتابش به نام «قبل از آنکه ما زاده شویم»10 در بخش مربوط به تاریخچه جنین شناسی، موادی را افزود که در چاپ اول نبود؛ زیرا آنچه او در قرآن یافت، جلوتر از زمان آن بود.11 دکتر کیت ال. مور یافته های خود را از قرآن که همگی مطابق با واقعیت و آزمایش های علمی بود و یا برایش تازگی داشت به کتاب دیگرش «انسان رشد کننده» افزود و چاپ دوم آن را به نام «The Developing Human» و چاپ سوم آن را با مقدمه ای از شیخ عبد المجيد الزندانی، یکی از علمای اسلام و دانشگاه یمن، منتشر کرد و در سال ۱۹۸۲ نیز جایزه بهترین کتاب پزشکی را به خود اختصاص داد. سپس تحت عنوان: «الانسان النامي مع زیادات اسلامیه» به زبان عربی ترجمه و چاپ شد. انتشار این کتاب، جهان پزشکی را شگفت زده کرد به طوری که برای توضیحات بیشتر، او را سه بار به مصاحبه تلویزیونی فراخواندند. دکتر گری میلر(Gary Miller) جریان دیدار و گفتگوی تلویزیونی خود را با دکتر کیت مور چنین گزارش می دهد: «من از دیدار و گفتگو با دکتر کیت مور در یک برنامه تلویزیونی بسیار لذت بردم، او که یافته هایش را با اسلاید نمایش می داد، یادآور شد که برخی از مطالبی را که قرآن راجع به رشد جنین انسان بیان کرده است تا سی سال پیش ناشناخته بود به ویژه توصیف قرآن از جنین به علقه (زالو و شبه لخته خون)12، برای او جدید بود اما وقتی او آن را بررسی کرد، دریافت که این مطلب درست است و آن را به کتابش افزود.» او می گفت: «من قبل از این هرگز به چنین نکته ای فکر نکرده بودم».

او به بخش جانور شناسی رفت و به مطالعه و بررسی زالو پرداخت. وقتی فهمید که زالو دقیقاً شبیه جنین است، تصمیم گرفت دو تصویر از آنها را در کتابش درج کند. دکتر گری میلر می افزاید: اگرچه مثال فوق از اطلاعات تحقیقاتی انسان که در قرآن آمده است مربوط به یک غیر مسلمان است، اما به همان اندازه معتبر است چرا که این شخص (دکتر کیت مور) از کسانی است که در جنین شناسی خبره و صاحب نظر است.13 در سال ۱۹۸۲ کتاب دکتر کیت مور که با معارف جدید از قرآن تجدید چاپ شده بود، جایزه بهترین کتاب پزشکی را دریافت کرد. این کتاب به هشت زبان ترجمه شد و به عنوان کتاب درسی جنین شناسی مورد استفاده قرار گرفت. دکتر مور در هشتمین کنفرانس پزشکی (جده – ۱۹۸۱) عربستان اظهار داشت: «جای بسی خوشحالی است که بتوانم سهمی در روشن ساختن آیات قرآن در مورد تکامل انسان داشته باشم. برای من کاملاً روشن است که این گفته ها از جانب خداوند برای حضرت محمد فرستاده شده است. زیرا تقریباً تمامی این علوم تا قرنها بعد کشف نشده بود و برای من قطعی است که حضرت محمد (ص) حتماً پیامبر خداست».

دکتر مور به عنوان رئیس پیشین انجمن کالبد شناسی کانادا و نیز رئیس آناتومی بالینی آمریکا که از طرف انجمن آناتومی کانادا مفتخر به دریافت جایزه معتبر J.C.B گردید و نیز در سال ۱۹۹۴ از طرف انجمن آناتومی بالینی به عضویت افتخاری در آمد، می گوید: «من بسیار شگفت زده شدم هنگامی که به صحت اظهارات پزشکی قرآن پی بردم که قرآن (در قرن هفتم میلادی) آنها را مطرح کرده است یعنی زمانی که هنوز علم جنین شناسی به وجود نیامده بود.» وی در ادامه گفت: من از گذشته با عظمت علمی مسلمانان در قرن دهم میلادی مطلع بودم و می دانستم که خدمات ارزنده ای به علم پزشکی نموده اند ولی مطلب زیادی در مورد حقایق دینی و نیز ایده های علمی – پزشکی موجود در قرآن و احادیث نبوی نمی دانستم.

دکتر مور در کنفرانس قاهره در مقاله تحقیقی دیگری که ارایه داد اظهار داشت: «مشخص نمودن صحت آیات قرآن کریم در ارتباط با رشد انسان بسیار برای من مسرت بخش بوده است.» وی همچنین گفت که «به وضوح برای من مشخص شده است که چنین اظهار نظرهایی باید از طرف خدای متعال باشد؛ زیرا قسمت اعظم این سخنان تا قرنها بعد مکشوفه نشده باقی ماند و این نظر ثایت می کند که حضرت محمد (ص) فرستاده خداوند است.» مراحل رشد جنین انسان پیچیده می باشد و رشد آن دربرگیرنده نوعی فرایند دایمی تغییر که می توان از مفاهیم و اصطلاحات ساده موجود در قرآن کریم و احادیث، در یک سیستم طبقه بندی شده منظم استفاده کرد. این سیستم پیشنهادی بسیار ساده و جامع است و با علم جدید جنین شناسی بسیار هماهنگ و همخوان می باشد. بررسیها و مطالعات متراکم در چهار سال گذشته در مورد قرآن و احادیث اسلامی یک سیستم طبقه بندی شده منظمی را نشان داده است که نمی تواند برگرفته از علم و دانش تجربی باشد. کشفیات دکتر کیت ال. مور از قرآن و حدیث و تکمیل کردن کتابش با آن و تشرفش به اسلام، موجب گردید که چندین پرفسور جنین شناس و غیره نیز به قرآن روی آورند و مسلمان شوند و در سمینارهای بعدی قرآن و علم شرکت کنند.


۱- انبیاء: ۱۰۷
۲- رعد: ۷
٣- أنعام: ۱۹
۴- تساء: ۱۶۶
۵- تورات، سفر پیدایش 2: 17-18 و 3: 1 – 8
۶- آل عمران: ۱۸
۷- این مقاله برگرفته از کتاب جنین شناسی قرآن و مسلمان شدن چند پرفسور جنین شناس تاليف دکتر عبد الكريسم بی آزار شیرازی تهران: دانشگاه مذاهب اسلامی، ۱۳۸۷، ۱۱۶ ص. است.
۸- نساء: ۸۲
9- تحل: ۴۳، أنبياء: ۷
۱۰-Before we are born. Philadelphia: Saunders, 1974
۱۱-گری میلر، (قرآن شگفت انگیز)، ترجمه مرتضی خرمی، پیام جاويدان، ۹ (زمستان ۱۳۸۴): ۱۰۹ – ۱۳۸
۱۲- حج: ک، مؤمنون: ۱۴، غافر: ۶۷
۱۳- گری میلر، پیام جاویدان، 9 (زمستان 1384): 117

This lecture was given by Dr. Legenhausen at Imam Ali Centre, Toronto. He shares with everyone his journey to embracing Islam and connecting with the Ahlul-Bayt. Dr. Legenhausen holds a Ph.D. in philosophy from Rice University (1983) and was a professor in numerous universities including Texas Southern University and Islamic Iranian Academy of Philosophy.

In the name of God, I am very happy to be with you here again at the Imam Ali Center. I want to thank you first of all for having invited me. I was asked to speak about how I came to Islam or rather how Islam came to me. Among Americans who have become Muslims after having grown up in other traditions, often times we refer to ourselves as reverts to Islam and not as converts, because when we talk to one another, we always find that everybody has a story of some indication in their past of their inclination toward Islam. For example, I met a person whose Christian friend never ate pork. He just intuitively felt that it was not right to eat pork; later on, he converted to Islam.

I converted to Islam about 22 years ago. For the last 15 years, I have been in Iran teaching and studying in Ghom and every summer, I come back to New York to visit my mother. One of summer, I found an old briefcase I had in grade school- this was about the sixth grade. There was a little piece of paper in there, among my medals and report cards, on which I had written in Latin script, not in Arabic, “La Elaha Ella’llah”. This reminded me of when I was a boy studying geography. The textbook mentioned that Muslims believe “La Elaha Ella’llah va Mohammada Rasul ‘ollah (s)”. I remembered that as a boy, I really had liked the sound of the slogan with all the syllables: “La Ellaha Ella’llah.” I forgot about this incidence, until I became a Muslim.

I was brought up Catholic and at the age of 18 or 19 I stopped going to church and didn’t have any religion at all until I finished my MA degree in philosophy at Rice University in Houston, Texas. I then started working on a PhD, and simultaneously taught at Texas Southern University (TSU) in 1979. TSU had a lot of Muslim students, including Iranians. Around that time, I visited a secondhand bookstore in the neighborhood and I found a Quran. As I started looking through, I read that it said decent people go to heaven and bad people get punished. As it seemed curious to me, I began talking to some students. I had an Iranian student with whom I conversed about Islam. I told him that I was interested and curious to find out more about Islam, and he provided me some books and started meeting me in my office; we became friends and after he finished his degree he left. Afterwards, I didn’t hear anything about him.

I still wanted to know more about Islam and I missed the contact with the Muslims, especially the Iranians, so I reread one of the books of Dr. Shariati that he had given me and I put up a poster on campus about a lecture I would give on Dr. Shariati’s views on free will and determinism. Some students attended the lecture, and one in particular said to me, “What right have you to talk about Shariati, when you don’t even know Farsi language and you have only read a few of his books in translation?” After he attacked me very pointedly, we became very good friends and started debating and discussing these issues more often. I also started going to “Jalas’e Quran” that some of Iranians had in Houston. As this was mostly in Farsi, I didn’t understand most of it, but every once in awhile somebody would sit next to me and explain. Further, I started going to an Islamic center. During this time, I was merely interested and had no idea and no intention of becoming a Muslim. In fact, once, during this period, at an Islamic center in Houston, a prayer leader asked to see me after the Friday prayer. When I went to see him, he said, “I see you coming here every once in a while and I wanted to know how you became Muslim.” And I replied, “oh, I am not a Muslim and I will never be a Muslim.” “Well, why?” he asked me, “I see you coming and you pray with us.” I said, “I have learnt the prayers and do like them, but I don’t want to be a Muslim.” “Why not?” he asked me, and I told him, “because, I’ve read from Imam Ali (a) about what it means to be a Muslim. Imam Ali (a) said to be a Muslim is to be a person who doesn’t defame others. It’s a person who puts the interests of his brothers ahead of his own. It’s a person who doesn’t lie. It’s a person who is always willing to help.” I said, “I am not like that, so I cannot be a Muslim. I’m not good enough to be a Muslim.” He told me, “listen, we all have these problems, but we have an ideal; we are trying to be real Muslims.” It wasn’t very much longer after that, when once, as I was in the parking lot of the Mosque after the Friday prayers, a few American Muslims came to me and said, “We see you coming here and praying with us. We don’t know you and we wanted to know how you became Muslim. You are a Muslim of course?” While the other ones told him, “don’t say that! Of course he is Muslim! I saw him say prayers with us.” Following this incident, I thought about it, and I asked myself what I could do.

“Ash’hado’alla’ellaha’ella’llah va Ash’hado ‘anna mohammada’ rasulo’l-lah (s).” That is how I became Muslim.

Later on, I found out that the first Iranian with whom I had conversations about Islam, the one who had graduated and whom I hadn’t seen again, had gone back to Iran to the front lines in the war; he was martyred in the war with Iraq. Therefore, wheneverI speak about him, I always request those who are listening to recite one Fatehah for Akbar Maleki Nojdehi.

When I was thinking about becoming Muslim, it was challenging for me given the background in philosophy that I had, and also having been a nonbeliever for about ten years, I had a difficult time with the concept of God. Believing in God was not easy for me at all.

However, I really liked Amiro’l’momenin, Imam Ali (a). I thought that his personality and the kind of stand that he took for justice were really appealing and admirable; so admirable that if Ali (a) said Islam is a good religion, it has got to be a good religion. Also, if he said that there is a God, than there must be a God. Hence, even though I came from a philosophical background, I did not come to believe in God by any of the proofs of the philosophers, at least not the ones I had studied in the university. Rather, it was much more the idea that following and being a follower of Imam Ali (a) is a really excellent thing to be. However, a condition for that was the belief in God, and therefore, there must be a God. That was the type of reasoning I was going through.

There is a Hadith saying that every prophet had a Vasi (an executor) – the word Vasi is translated in English as Executor-and the Executor of Moses was Harun and the Executor of Jesus (a) was Simon Peter (who in Arabic, they call Sham’un), and the Executor of Mohammad (s) was Ali (a). And this connection between Peter and Ali struck me as something very fascinating. In the Bible, where Peter is called Simon, Jesus says to him, “Simon, you are Peter, meaning rock, and upon this rock, I will build my church.” The Greek word that is translated as church is Ecclesia. The root meaning of Ecclesia is those who are called together, those who are called out. As a result, the church consists of those who are called out as followers of Jesus. Similarly, we are the Shia of Ali; we are also those who are called out to follow Ali. I find this connection in the Hadith, between the idea of a church or an Ecclesia and being a Shia.

When I first came to Ghom about 15 years ago, I was asked to teach Christianity which wasn’t something I sought, since I had left Christianity years ago and I didn’t really have any interest in reviewing Christian doctrine. However, the students told me that they were really fascinated. Some of the professors also said that since I had experience and had spent a large part of my life as a Christian, they would like to learn from me. Accordingly, I started teaching Christianity and in doing so, I acquired a better appreciation of Christianity and who Jesus (a) was, than I ever had when I was a Christian. I feel like I understand Christianity better as a Muslim than I could as a Christian. Also, the Holly Quran says, “Address the people of the book and say, ‘Oh people of the book! Let us come to a common word between us and between you, that there is no God but God, and we will not take man as Lord above us.'” I take it to be an injunction and obligation of this faith, and obligation of what it means to be Shi’a, of those called on to follow Ali, to try to find this common word; because as a Shi’a, I want to follow the example as best as I can of how Ali lived and behaved.

Approximately in 1905, in one of the monasteries in Armenia a text was found allegedly written by Imam Ali (s) in Kufi script; the scholars did their best to verify its authenticity, and there is no reason to doubt its validity. This was a letter from Ali during his Khalifeh to Christians in his realm saying, “I come to you in peace and I hereby, command that all Muslims will allow you to live in peace, and will allow you to take up any occupation you want to take up. I will allow you to build your churches, and to preach.” I do not know of any other religion in which there is so much respect given to another religion explicitly, as the respect shown in Islam for the Ahle Ketab (People of the Book). It’s an obligation for us as Shia to show the same sort of respect.

In Ghom, a couple of years ago when we had some Christian guests from the Mennonite Denomination of Christianity, I was invited with other gentlemen for Iftar in Ramadan. Even after having spent so many years in Iran, my Farsi was not still so good, so I did not understand that the invitation was just for gentlemen, and thought that the invitation was for the whole family. So we went to the house with my family with me and host who had invited us looked surprised when he saw my wife and another lady, but he was very gracious about it and promptly called his wife, asking her to prepare a Sofreh for them in another room. The lady later told me an incidence.

When they had gone to the other room with the hostess, the hostess had thought that the Christian lady was a Muslim and she had said to her, “Well, how did you become Muslim?”

And the Christian lady had told her, “I am Christian, not a Muslim.”

The hostess had said, surprised, “Oh, what are you doing in Ghom?”

The Christian lady had replied that she had wanted to study more about Islam.

The hostess had then pressed on with questions about the kind of Christianity, and once being told that the guest was a Mennonite, she had asked about beliefs and religious practices of Mennonites. As a result, the Christian lady had been so flustered that she didn’t know what to say.

My wife, who is an Iranian-Muslim, had told to the hostess, “The Mennonites are very good Christians and they are very close in their sense of piety to us. They believe in caring for those who are less fortunate than we are, and they believe in peace, just like we believe in peace, and they have many martyrs who have died for their faith, just like we have many martyrs who have died for our faith.”

The Christian lady told me, “I was astounded that a Muslim woman could introduce my belief better than I could and I thought to myself, would there ever be a case in which a Christian would describe Islam in such laudatory terms, and as being such a praiseworthy belief system?”

She continued, “What I learned from that encounter from Muslims was that we should respect and defend the dignity of one anther’s belief.” That event was so significant to her that she wrote about it in a Mennonite newsletter circulating among all the Mennonites in North America, and many people wrote to her and were very much impressed.

I have been in New York now visiting my mother and I had the occasion to speak at the Imam Ali Centre in Queens New York and at another centre in New Jersey. In all my visits, I have urged the Muslims audience to reach out to Christians and I would like to do the same tonight. I urge you to visit a church, introduce yourself as a Muslim, and tell people what you believe. At times, you will be insulted or told that you are going to hell. I have had that happen to me before. Once, in an airplane, the gentleman next to me saw me reading a book on philosophy of religion. He asked me, “You are reading something about religion. What is your religion?” I told him that I was a Muslim, Alhamdo’liellah, and he replied that I would go to hell. “What makes you so sure?” I asked him. “Well, you don’t believe in Jesus,” he answered. I told him that I did believe in Jesus (PBUH) and as a matter of fact all Muslims believe in Jesus (PBUH). However, he said, “no, you don’t believe in Jesus as your personal savior.” Although I went on to tell him that I believed in all the prophets as my personal savior without any exception, by the end of the flight he was still unconvinced. He still, even as we were getting off the plane told me I was going to hell. I told him that I didn’t believe it was necessary that he should go to hell, and that God judges who goes to hell and who goes to heaven, and also that I would pray that

he would not go to hell. Apart of a verse of an Ayeh of Quran says, “Turn back evil, by means of goodness.” When you are insulted, when people say nasty things about you, such as terrorist, unpatriotic, no-good foreigner, turn back the evil with goodness. It is indeed difficult, and this is the reason I initially did not want to be Muslim, and had told the prayer leader in the mosque, “I cannot do this. It’s challenging.” However, I became a Muslim because I liked Ali (a), then through Ali, I became acquainted with Mohammad (s); and through him, God.

Once I was in Iran in a dormitory and one of the students asked me, “to be a Muslim you have a lot of rules and it’s hard. Don’t you ever think that you made a mistake and you would have a much easier life if you hadn’t become a Muslim?” I started kidding around with the students, “what do you think? If only I could go back to being evil!” Just then, at that very moment, a piece of the ceiling fell down, right in front of the desk that I was sitting at. “God, I am sorry! I was only kidding! I am not going back!” I said.

Some of our friends here are planning to start a new committee called Mennonite Shia Peace and Justice Committee. This committee will meet once a month with interested people from your community and the Mennonite community here in Toronto. The meetings will take place every month, at the Imam Ali Centre and in a Mennonite church in alternating months. Issues of peace and justice will be discussed, and hopefully, to be able to come to and agreement about practical steps to be taken in that regard. I advise you and encourage you to contact Dr. Seyed Mohammad Kazem Mesbah Moosavi for more information about planning and time and scheduling of those meetings of the Mennonite-Shia Peace and Justice Committee.

Introduction

Ischemic stroke is one of the most common life-threatening neurological diseases, affecting 15 million individuals worldwide annually. Unfortunately, one third of patients affected by Ischemic stroke die, making this disease the third leading cause of death globally. Another third of patients are permanently disabled, suffering from severe disability. Within 5 years of a stroke, more than half of the affected patients over forty-five years of age will die. Stroke incidence has declined by 40% over the last four decades in high-income countries, however its incidence has doubled in low-income countries. Age is one of the most important risk factors for stroke, and given the ageing world population a growing number will be at risk. Transient ischemic stroke (TIA) is a brief stroke, lasting only a few minutes. Symptoms of TIA are similar to stroke, and include weakness, numbness, or paralysis, speech difficulty, visual change, dizziness or loss of balance or coordination. It is essential to recognize a TIA attack and seek medical help immediately, because it significantly increases risk of subsequent stroke.

Prevention

Many stroke risk factors have been substantiated, including both modifiable and non-modifiable factors. An estimated 50% of strokes are preventable through adjustment of modifiable risk factors. Risk of stroke can be reduced by lowering blood pressure, weight loss, exercise, and treating conditions such as atrial fibrillation, hyperlipidemia, diabetes, and smoking addiction.

  • Hypertension

It is the most important modifiable risk factor, contributing to 60% of all strokes. It increases risk of stroke through different mechanisms. These include promotion of plaque formation in major arteries that supply the brain, promotion of fragility of small brain arteries, as well as cardiac dysfunction and atrial fibrillation. Several studies have confirmed that there is a direct relationship between hypertension and incidence of stroke. For example, reducing diastolic blood pressure by an average of 5 to 6 mmHg over 5 years results in 42% reduction in stroke risk. In the HOPE study (Heart Outcome Prevention Evaluation), with 19 participating countries, 9297 patients were followed up for 4.5 years on ramipril 10 mg versus placebo. Even modest reduction in blood pressure was associated with major decrease in the rates of stroke (32%) and fatal stroke (61%).

  •  Atrial Fibrillation

Atrial fibrillation is a cardiac condition that results in an irregular heart rhythm and blood clot formation. In Canada, approximately 350,000 people are affected. As people age there is an increased incidence of atrial fibrillation. Atrial fibrillation increases the risk of stroke 3 to 5 times, through formation of blood clots in heart chambers and subsequent dissemination to brain arteries. Most patients are prescribed Warfarin, a blood thinning agent, which reduces risk of stroke by 68%. It should be noted that there is a modest increase in risk of major bleeding in patients who take warfarin, 1.3% compared to 1% in those not taking warfarin.

  •   Hyperlipidemia

Current practice guidelines include reduction in cholesterol levels as a measure of risk reduction, though the association between cholesterol and primary stroke prevention is not entirely clear based on multiple clinical trials. In secondary prevention of stroke, patients who have already been affected by TIA or stroke benefit from cholesterol lowering agents.

  •   Diabetes Mellitus

Diabetes is a significant risk factor for stroke, as well as stroke-induced mortality and disability. Diabetes treatment including blood sugar management results in a 12% risk reduction, likely through protection of blood vessels that become fragile in diabetic patients. Nutrition and Supplements: Research is ongoing regarding the effects of nutrition on stroke prevention. High salt intake increases stroke risk by 23%. Dietary factors that have proven to reduce stroke risk include high intake of fish, vegetables and fruits, whole grains, tea, reduced-fat milk, dark chocolate. Daily supplementation with potassium reduces the risk of stroke by 11%. On the other hand, increased risk of stroke is associated with consumption of meat and sugary drinks.

Treatment

Initial systemic thrombolysis (administration of drugs to dissolve blood clots) within 4.5 hours of symptom onset is the standard of care. Therefore, “time is brain” and seeking immediate help is essential. Other medications include antiplatelet agents and blood thinners including aspirin and heparin. More advanced neuro-interventional techniques that are used in select patients include intra-arterial thrombolysis which involves the direct injection of clot busting medication into brain arteries. In patients with severely narrowed carotid arteries, balloon angioplasty and stenting or surgical removal of arterial plaques are indicated depending on patient criteria.

 

1 2

©2020. Hoda Magazine. All rights reserved

Privacy / Terms / Disclaimer